تبليغاتX
برگ سبز - بقراط

برگ سبز

برگ سبزی تحفه درویش

آورده‌اند که چون کار بقراط حکيم بالا گرفت و حکمت خود در بسيط عالم بسط کرد، عزلت اختيار کرد و در غاري رفت و هم آنجا تنها روزگار مي‌گذاشت؛ تا پادشاه وقت را علتي پديد آمد و طبيبان از معالجت عاجز شدند. و مرين مَلک را وزيري بود شاگرد بقراط. پس رسولي به بقراط فرستاده او را استدعا کرد تا ملِک را معالجت کند. بقراط امتناع نمود و نيامد. وزير، خود برفت تا مگر به قول او بيايد. و چون به نزديک بقراط رسيد او را ديد در غاري مقام کرده و لباس خود از گياه ساخته و غذايي از حشيش پرداخته. وزير او را به حضرت ملِک استدعا کرد. بقراط گفت: «من از سر مخالطت مردمان و خدمت پادشاهان برخاسته‌ام و در اين گوشه عزلت اختيار کرده، نيايم بازگرد.» و هر چند که وزير جهد کرد، بقراط به سخن وي التفات نکرد. وزير برنجيد و از سر کراهيتي تمام گفت: «اگر تو خدمت ملوک توانستي کرد، تو را گياه نبايستي خورد.» بقراط بخنديد و گفت: «اگر تو گياه بتوانستي خورد، تو را خدمت ملک نبايستي کرد.» و اين کلمه جان حکمت و کان موعظت گشت؛ که هر که بر خود پادشاه تواند بود، او را از بندگي کردن همه پادشاهان عار آيد.
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 19:35  توسط يحيي  |