از پی اذن بر شاه شهیدان آمد .... چو غلامی به سوی خیمه سلطان آمد
پس دو دست ادب از مهر بر سینه نهاد .... سر تعظیم بیافکند لب لعل گشاد
گفت با ناله که ای سبط پیمبر چه کنم .... سینه ام تنگ شده جان برادر چه کنم
از بنی هاشمیان نیست در خیمه کسی .... نیست ز انصار و احبا هله صاحب نفسی
قاسم و اکبر و انصار و احبا رفتن .... گوی سبقت همه از من ز وفا بگرفتن
من در این عرصه شها طایر پر بسته شدم .... خسروا دیگر از این زندگیم خسته شدم
بس که داغ شهدا بر دل غمدیده نشست .... شیشه صبر من از غصه دگرباره شکست
تو به این حال غریبی و مرا سر به بدن .... زنده باشم من و باشی تو به این رنج و محن
پس چه باشد به جهان رسم وفاداری من .... سمت نوکری و حال علمداری من
اگر امروز ز دستم هله کاری ناید .... پس اخوت به چه روز دگری کار آید
