اينترنت گستردهترين فضاي فرهنگي، اجتماعي ـ و حتي سياسي ـ دروغينيست که به دست بشر ساخته و بر پا و قلبش زنجير شده¬ است! و اگر تأثير اصول، قوانين و سلايق عجيب و غريب حکومتها نباشد، مرزي در آن مشاهده نميشود و هرکس هرکاري دلش بخواهد ميکند و... ميرود!
طنز، مظلومترين شاخ? فرهنگ و ادبيات، حوز? گَل و گشاديست، به هزار و يک دليل. بهويژه نداشتن متولي و به ويژهتر(!) اينکه در ايران، هرکس به خودش اجازه ميدهد خودش را «طنزپرداز» بداند و هرچيزي بنويسد و اسمش را طنز بگذارد و بهزعم خودش باعث انبساط خاطر ديگران شود. وبلاگ¬ و وبلاگ¬نويسي نيز اينروزها در ايران براي خودش برو و بيايي پيدا کرده است.
نگاهِ ايراني به بحث وبلاگ¬نويسي سبب به وجود آمدن پديده¬اي مانند تخصصي¬نويسي شده ¬است و يکي از شاخه¬هاي تخصصي¬نويسي طنز است و از شاخه¬هاي مهم طنز نيز «شعر طنز» است که در عين اهميت آن، کمتر مورد اعتنا قرار گرفته و مي¬گيرد. از همينرو حجم نثرهاي طنزآميز بسيار بيشتر و چشم¬گيرتر از شعرهاي طنزآميز است؛ اگرچه به نسبت انشعابات گوناگون نثر، بايد هم که چنين باشد.
اما نکت? جالب اين است که در فضاي واقعي ـ برخلاف فضاي مجازي اينترنت ـ ماجرا برعکس است. شاهدِ اين امر هم برگزاري منظم شب¬هاي شعر طنز «در حلق? رندان» است که هميشه استقبالِ سالن¬پُرکني را در پي داشته است، ولي شب¬هاي نثر طنز که عنوانِ بدشگونِ «شب خلوت» را يدک مي¬کشيد، واقعاً هم خلوت بود و پس از ¬چندي نيز تعطيل شد که شد.
البته نگاهِ ما به شعر طنز در اينترنت (يعني آن¬چه منظور نظر نگارنده است) بيشتر متوجه شعرهاييست که حقيقتاً مي¬توان نام «طنز» بر آنها نهاد؛ وگرنه خيلي¬ها هستند که در گونه¬هاي ديگرِ شوخ¬طبعي، اشعاري را در گروه¬ها، فروم¬ها، وبلاگ¬ها و سايت¬ها منتشر مي¬کنند. شعرهايي که سطح کيفي پاييني دارند، ولي چه مي¬شود کرد که بر آنها نيز نام «شعر طنز» نهاده ¬مي¬شود و نکته جالب توجه اين است که اتفاقاً اين دسته از اشعار استقبال بيشتري برميانگيزند. استقبالي که به نگاهِ فضايِ جوانانه و نوجوانان? محيط مجازي برمي¬گردد، برگشتني!
*
البته اصل موضوع اين است که شاعر طنزپرداز کم داريم و پيرو اين کمبود توليد شعر طنز نيز پايين است. وگرنه فضاي مجازي نيز از حضور شاعران طناز به همان اندازه بهره مي¬برد که فضاي واقعي. يعني در حاليکه بيش از دو ميليون وبلاگ در فضاي سرويس¬دهنده¬هاي فارسي ثبت شده است، وبلاگ¬هايي که با شعر طنز به روز مي¬شوند، آنقدر اندکند که در اين آشفتهبازار به چشم نيز نميآيند. به قول شاعر، اسيرانِ کمندِ شعر طنز، آن¬قدر کمند که مي¬توان با هريک از انگشتان دست به يکي از آنان اشاره کرد و تازه انگشت هم اضافه آورد!
*
به نظر نگارنده، دلايل زير باعث گسترش طنز (از شعر طنز گرفته تا گونه¬هاي مختلف شوخ¬طبعي) در اينترنت شدهاند (البته ميدانيد که «گسترش» با «پيشرفت» خيلي تفاوت دارد! شايد طنز توانسته باشد به هم? سوراخهاي اينترنت (از سايت¬ها، وبلاگ¬ها، فروم¬ها، گروه¬هاي دوستي و گروه¬هاي ايميلي) سرک کشيده ¬باشد، ولي پيشرفت قابلتوجهي نکرده ¬است و انقلابي را در اين عرصه شاهد نبودهايم):
ـ کمبود فضاي عرض اندام در مطبوعات:
مطبوعات ما تيراژ قابل و جالبتوجهي که ندارند؛ به طنز هم که مي¬رسند، نه سليقه دارند و نه آشنايي درست با اصلِ جنس! براي همين خيلي که شاهکار بکنند، چند عکس مونتاژي (سرهم¬شده!) بهعنوان «فوتوطنز» به خدمت مخاطب ارائه مي¬کنند. از اين فوتوطنزهايي که در سايت¬ها و وبلاگ¬ها بدون رعايت هيچ¬گونه حق مؤلف و مصنف و مدوِّن (مونتاژکن يا سرهم¬کن) لحظه¬ به لحظه تکثير و بازنشرمي¬شوند!
ـ دوام نياوردن مطبوعات:
مطبوعات ما ـ اعم از روزنامه و مجله ـ تا مي¬آيند جا بيفتند يک چيزي¬شان مي¬شود. يا کم مي¬آورند و تعطيل مي¬شوند، يا زياد مي¬آورند و تعطيل مي¬کنند (حذف فاعل به قرينه آگاهيِ مخاطب!). البته توضيح بهترش اين است که راه استفاده از ظرفيتِ واقعي طنز و طنزپردازي را بلد نيستند و اين مي¬شود که اينترنت مي¬شود رسانه¬¬اي براي انتشار ظرفيت¬هاي طنز. از مطبوعات ما به جز مورد نادرِ استفاد? روزنامه همشهري از اشعار ابوالفضل زرويي، به عنوان يک کار راهبردي، که استقبال بسيار خوبي هم از آن شد؛ بخاري بلند نشده است!
ـ عدم اعتماد مطبوعات به نويسندگان جوان
اعتماد نمي¬کنند ديگر! چهکارشان کنيم؟!
ـ حقکشي و حقخوري در مطبوعات (يعني کم دادن و حتي ندادنِ پول يا همان حقالتحرير که باعث ميشود طرف بگويد مي¬روم اقلاً براي خودم مينويسم و ميگذارم در سايت يا وبلاگ خودم.)
نگارنده استادي از استادان مسلم طنز اين مرز و بوم را سراغ دارد که بعد از يک¬ سال و نيم (حدوداً) نوشتن طنز هفتگي براي يک روزنام? مدعيِ وزانت صد و سي و پنج هزار تومان حقالتحرير دريافت کرد! ما جاي آنان خجالت کشيديم!
ـ کجفهمي و کمفهمي ارباب مطبوعات، صاحبان جرايد و آنهايي که مستقيم و غير مستقيم با حالگيري مطبوعات سر و کار دارند!
خوب؛ در اينترنت آدم راحت¬تر است و مي¬تواند اقلاً پايش را دراز کند!
ـ فضاي ارزان عرض اندام در اينترنت
ـ برخورد سريع و مستقيم با مخاطب در اينترنت
در اينترنت تا با يک شعري، نثري، چيزي به روز شديد، مخاطب مي¬آيد و خوانده و نخوانده نظرش را درباره آن اعلام¬ مي¬کند. اين¬طوري، نويسندهاي که شما باشيد کيفور مي¬شويد و مي¬رويد جلوي آينه¬ به خودتان لبخند افتخارآميز مي¬زنيد!
ـ رها بودن از قيد و بند سانسور در نوشتار و کشيدار! (کاريکاتور) و گرفتار! (عکس) و بيپرده بودن در اين فضا
ـ قابليت مخفي بودن اسم و آدرس نويسنده در اينترنت
ـ مشخص نبودن مرز طنز، فکاهي، هزل، هجو و...
اين امر باعث شده که هر چيزي، به هر نحوي و با هر کلماتي که در سايت¬ها و وبلاگ¬ها نوشته شود؛ اسمش بشود طنز و در بيشتر مواردي که نگارنده شاهدش بوده، سعي شده سر و ته قضيه با شوخي هم آورده شود!
ـ باز بودن دستها و ذهنها براي پا گذاشتن به عرصههاي جديد به خصوص سبکهاي مختلف نوشتاري
اين باز بودن را در عرص? نثر طنز به وفور شاهد بوده¬ايم، اما در شعر طنز، در تکنيک که اتفاق خاصي نيفتاده¬است، ولي در محتوا و استفاده از کلمات امروزي و جالب توجه براي نسل جوان، شاهد کارهاي جالبي بوده¬ايم.
ـ پايين بودن سطح مخاطبان در اينترنت
شايد به بعضي¬ها بربخورد که اين پايين بودن ديگر چه حرفيست. اما اين واقعيت تلخيست که گريزي از باورش نيست! (اين مسأله را نه فقط از راه قَسَم، که از راه¬هاي مختلف ديگري مي¬توان اثبات کرد!)
البته اين احتمال هم وجود دارد که مخاطبان حوصله? برخورد جدي با موضوعات را ندارند و البته¬تر با ضعف ساختاري و زيرساختي اينترنت در ايران و توسع? بي¬آموزشِ فضاي مجازي در کشور، گران بودن هزين? سخت¬افزاري و نرم¬افزاري و... انتظار خواندن مطالب دشوارالهضم(!) را از کسي نبايد داشت.
ـ عدم برخورد جديِ مخاطبان با موضوعات مطرحشده
مردم طنز را يک شوخي ميدانند و فکر ميکنند کسي که طنز مينويسد، به حکم آن لطيف? معروف، خودش اول سر شوخي را باز کرده است! بنابراين به جدي¬ترين مطالبِ طنز هم از دريچ? صرفاً شوخي مي¬نگرند. البته مخاطب¬زدگي هم از عوارض طنزِ اين¬روزها ـ چه در فضاي واقعي و چه در اينترنت ـ است.
ـ نياز مخاطبان به موضوعات جديد و غيرکليشه و حتي عجيب و غريبِ خندهدار
ـ جذاب بودن، نامتناهي بودن و متنوع و رنگارنگ بودن فضاي مجازي
اين قابليت حتي نويسندگان قديمي و حرفهاي را هم به اينترنت کشانده ¬است، که در اين بين، طنز و شعر طنز از اين قاعده مستثنا نيست.
ـ فقدان راهبري مناسب و عدم تمايل حرفهاي¬ها (که البته خيلي هم کم هستند) به هدايت طنزنويسان جوان (خط دادن و خط زدن مشقهايشان).
ـ بيمطالعگيِ افراطيِ موجود در اجتماع امروز و توليد آثار کممحتوا يا بيمحتوا (به عبارت بهتر توليد بدون استفاده از مواد اولي? مرغوب) يا به اصلاح فقدانِ جنسِ خوب!
و البته:
ـ و... .
*
در نگاه کلي و بهعنوان سخن پاياني بايد بگوييم اينترنت دارد جزو پايه¬هاي زندگي افراد مي¬شود، به طوري که اگر فردا پسفردا شنيديم که يک خط پرسرعت واي¬مکس را پشت قبال? دختري انداختند، نبايد شگفت¬زده شويم!
اما از اينکه با وجود اينهمه شاعر، اينهمه ذوق و اينهمه ظرافتِ ذاتيِ ايراني، شاعر طنزپرداز کم داريم، اصولاً و عموماً شگفت¬زده¬ايم!
بيش مباد!
با سمه تعالي
خلاصه داستان
ماجرا مي شود که شازده کوچولو که متعلق به سياره اي کوچک است يک روز صبح از خواب بر مي خيزد متوجه روئيدن گل سرخي در سياره خودش مي شود که بعد از ديدن گل سرخ شيفته اش مي شود . اما گل سرخ مغرور است و قدر محبت پاک و بي آلايش شازده کوچولو را نمي داند . پس تصميم مي گيرد که از سياره خويش مهاجرت کند . او براي رسيدن به مقصد نهايي اش از چندين خرده سياره عبور مي کند که هريک جايگاه شخصيتي خاص مي باشد . خرده سياره اول جايگاه شاهيست که با ديدن شازده کوچولو او رارعيت خويش مي خواند . خرده سياره دوم جايگاه مردي خود پسند است . او نيز با ديدن شازده کوچولو آنرا ارادتمند خود مي خواهد و خرده سياره سومي که شازده کوچولو وارد مي شود جايگاه شخصيتي ميخواره ايست که در پاسخ او علت ميخوارگيش را مي پرسد مي گويد که مي، مي خورد تا فراموش کند شرمنده است و سياره چهارمي که خط عبور بعدي شاهزاده کوچک ماست ، جايگاه تاجري است که پيوسته در حال شمارش اعداد و ارقام روزگار مي گذراند و کارش را جدي ترين کار مي داند از ديدگاه او اگر کسي پيش از هرکس ديگري اولين نفري باشد که در مورد يک چيز فکر کند آن چيز مال خودش مي شود حتي اگر ستاره يا جزيزه اي باشد . شازده کوچولو در سياره پنجم که بسيار عجيب و کوچک است به فانوس افروزي بر مي خورد که موظف است هر يک دقيقه يک بار فانوس خرده سياره را روشن و خاموش کند . چون خرده سياره در هر دقيقه يک بار به دور خودش مي گردد .
او به فانوس افروز بيشتر علاقمند مي شود زيرا او به چيز ديگري بر عکس صاحبان چند خرده سياره پيش غير از وجود خودش مشغول است . و ادامه در خرده سياره ششم به پير مردي بر مي خورد که کتابهاي کلان مي نويسد او که يک جغرافي دان است در کتاب خويش گلها را ثبت نمي کند چون به عقيده او اين عناصر جاويدان هستند که لياقات ثبت شدن را دارند . زيرا بسيار بعيد مي نمايد که کوهي جابه جا شود يا اقيانوسي از آب خالي شود از نظر او کتابهاي جغرافي از تمام کتابهاي موجود جدي ترند و بالاخره شازده کوچولو وارد سياره هفتم که اين زمين است مي شود او به اول چيزي که در زمين با آن روبرو مي شود يک مار است . مار به او مي گويد که حتي در پيش آدمها هم احساس تنهايي خواهد کرد و به او وعده مي دهد که اگر روزي دلش هواي سياره اش را کند مي تواند به او کمک کند تا به سياره اش باز گردد زيرا او حلال تمام معماهاست، شازده کوچولو به صحراي افريقا وارد شده در ادامه مسير خود به گلي بر مي خورد که روزي عبور کارواني را در صحرا ديده به همين جهت تعداد آدمها را شش، هفت عدد معرفي مي کند. شازده در ادامه راه، از کوه بلندي بالا مي رود و در آن جا هر چه فرياد مي کشد صداي خود را مي شنود در آن موقع او زمين را سياره عجيبي مي بيند که آنچه مي شنود عينا تکرار مي کند در حاليکه در سياره اش گلي داشته که هميشه حرف اول مي زده!! او در ادامه راه خود درزمين به باغي پر گل وارد مي شود که به قول خودش اگر گل سرخي سياره اش آنها را مي ديد حتما احساس بدبختي مي کرد زيرا او خود را يگانه گل جهان مي دانست در اثناي اين تفکرات با روباهي آشنا مي شود که از بازي کردن با او سر باز مي زند و دليلش را اهلي نشدنش توسط آدم ها بيان مي کند وقتي شازده معناي اهلي کردن پيوند بستن معنا مي کند و نتيجه اش را شناخت معرفي مي کند و ادامه مي دهد که :
«آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارد. همه چيز ها را ساخته و آماده از فروشنده ها مي خرند ولي به دليل آن که کسي که دوست بفروشد در جايي نيست، آدمها ديگر دوستي ندارد» روباه از شازده مي خواهد که يک بار ديگر باز گردد و گلهاي باغ را ببيند تا بداند گل خودش در جهان يکتا بوده و در همين حين رازي بسيار ساده اما پر تعمق را براي شازده کوچولو فاش مي کند :« اين را بدان فقط با چشم دل مي توان خوب ديد، اصل چيز ها از چشم سر پنهان است، همان مقدار وقتي که براي گلت صرف کرده اي باعث ارزش و اهميت گل شده و تو مسئول هميشگي چيزي مي شوي که اهلي اش کرده اي تو مسئول گلت هستي و ...» در انتهاي داستان شازده کوچولو پيش مار باز مي گردد تا بر طبق قولي که داده بود او را به سياره اش باز گرداند سرزمين و خاکي که از آنجا آمده زيرا او ديگر فهميده بود که مسئول گلي ست که برايش رنج کشيده ، مسئول...
نقد داستان :
اثر جاودان« شازده کوچولو» که تا کنون به بيش از صد زبان و در بعضي زبان ها چندين با ترجمه شده بر طبق يک نظر سنجي که در سال 1999 در فرانسه به عمل آمده و در روزنامه پاريزين به چاپ رسيده محبوب ترين کتاب مردم در قرن بيستم بوده و از اين رو به کتاب قرن نام گرفته در واقع اگر آثار ادبي را از نظر مضمون و محتوا بتوان به چهار دسته ادبيات غنايي، حماسي ،تعليمي و عرفاني تقسيم کرد مي توان گفت اين اثر زيبا و جذاب در گروه ادبيات تعليمي و عرفاني که البته در بعضي قسمت ها رنگ بويي فلسفي به خود مي گيرد قرار دارد آنچه که اين کتاب ارزشمند را بيش از پيش جذاب و حيرت انگيز مي سازد بيان روان ساده آن است که مضامين و مفاهيم بسيار بلند را در پس خود جاي داده شيوه اي که« اگزوپري» در تبيين پيام خود به کار مي برد ،روش تربيت و تعليم از راه غير مستقيم است که از ديد گاه روانشناسان برترين روش براي تأثير و دريافت نتيجه مطلوب از مخاطب مي باشد چنانچه در ادبيات پر افتخار اين مرزوبوم نيز از ترجمه کليله و دمنه نصرالله منشي و گلستان سعدي و مثنوي معنوي مولانا در اين زمينه مي توان ياد کرد همانطور که از نظر ادب دوستان ارجمند گذشت حتما متوجه شده اند که شازده کوچولو نماد و سمبل يک سالک حقيقت جوست و براي دريافت حقيقت آنچه به دنبالش است از هفت مرحله عبور مي کند که البته عدد هفت و هفت مرحله و هفت خان و هفت شهر در ادبيات حماسي و عرفاني کشور خودمان نيز يد طولاني دارند اما مسئله اي که مباحث اين داستان به ظاهر ساده را در خور توجه مي کند بيان اين هفت مرحله از ديدگاه يک نويسنده اروپايي آن هم زبان به زبان و روشي ساده رسا و در حد کودکان ونوجوانان است کاري که متأسفانه در ادبيات خودمان کمتر بدان پرداخته شده و شايد به جرات بتوان گفت که ادبيات عرفاني ما بيشتر تحت تسخير بزرگ تر ها بوده تا کوچکتر ها، که البته کوچک تر ها هم مي توانند استفاده کنند به شرط آن که صبر کنند تا بزرگ تر شوند!
شازده کوچولو براي رسيدن به آنچه در پي اش مي گردد از هفت سياره عبور مي کند که ساکنان هر سياره نماد و تمثيلي از يک تيپ و گروه از انسانهايي هستند که در سراسر هستي پراکنده اند ساکن سياره اول نماد شاهان است که تمام عرصه آفرينش را تحت رکاب و سلطه خود مي دانند و مي خواهند سياره دوم نماد انسانهاي مغرور و خود پسند است که توقع دارند تمامي کائنات در برابر شان سجده کنند سياره سوم نماد آدمهاي بد کردار و بي هدف است آناني که جز به لحظه و آني خوش بودن به چيزي ديگر نمي انديشند و ساکن سياره چهارم :نماد تاجر مسلکاني که آنچه بر ايشان مهم است عدد و رقم و شماره است و ديگر هيچ، آنهايي که زندگي مي کنند تا کار بکنند نه اينکه کار کنند تا زندگي بکنند و سياره پنجم نماد انسانهايي است که هميشه فدا شده اند تا ديگران بما نند.سياره ششم: نماد به اصلاح دانشمند است آنهايي که محبت عشق وخوبي حتي به اندازه ي کوچک آن برايشان بي اهميت است آنها فقط بايد ثبت کنندولي زيبايي از ديد گاهشان قابل ثبت نيست چون پايدار نمي ماند !سياره ي هفتم زمين است و اين آخرين مرحله ي مسير کشف حقيقت شازده کوچولو است زميني که علاوه بر جا دادن انواع اين شش شخصيت نمادين نامبرده در خويش گاه در گوشه هايي ازآن هم کساني را پيدا مي کنيد که قلبي چون ستاره روشن وتابناک دارند نکته ي قابل توجه اين است که حتي در گفت وگو هايي که ميان شازده کوچولو و شخصيت هاي نمادين داستان رد وبدل مي شود رد پاي عرفان شرقي موج ميزند مثلا آنجايي که شازده کوچولوآدرس آدم ها را از گلي که در صحرا به آن برمي خورد مي پرسد پاسخ مي دهد که نشان مي کند شش هفتايي باشد در واقع مثل ماهي که وقتي از دريا بيرون مي پرد و وباره باز مي گردد اگر بخواهند که دنيا را تعريف کند حتما چيزي خواهد گفت که نشان دهد دنيا از ديد گاه او همان اطراف درياست چون بيشتر از اين حد نتوانسته ببيند وقتي به اين قسمت از داستان بر مي خوريم اين بيت زيباي عارف عاشق عرصه ي ادبيات عرفاني در ذهن زنده مي شود :
هر کسي از ظن خود شدن يار من ازدرون من نجست اسرار من
يا زماني که جز انعکاس صدايش در کوه چيز ديگري نمي شنود به ياد بيت ديگري از مولانا مي افتيم : اين جهان کوه است وفعل ما ندا سوي ما آيد نداها را صدا
يا دوباره وقتي با خود مي گويد: در زمين چه سياره ي عجيبي است آنچه در آن مي شنوند تکرار مي کنند به ياد پيام روشن سهراب در آن شعر مي افتيم که مي گويد:چشم ها را بايد شست ،جور ديگر بايد ديد ...يعني درک و کشف زيبايي ها و آفريده ها با ديدن جديد وتازه نه با بيش زمينه قبلي ودريافتي ديکته شده.يا آنجايي که وقتي شازده کوچولو وارد باغ پر از گل شد و فهميد که چه اشتباهي مي کرده که بر اين تصور بوده گل سياره خودش تنها ترين گل دنياست ،داستان«هديه بردن سبوي آب باران از باديه به سوي بغداد براي اميرالمومنين توسط آن اعرابي که ذکر آن در دفتراول مثنوي آمده به ذهن متبادر مي شود».
و اما در نهايت داستان دليل راه او مسئله ي مهمي برايش فاش مي کند که فقر توجه به اين موارد اساسي ومهم و جاي خالي آن در جوامع امروزي مايه ي هلاک،دوري و برخورد ماشيني انسان هاي با يکد يگر شده :
1- نبود پيوند و هم بستگي 2-فقدان محبت 3-بي تفاوتي وفقدان حس مسئوليت در برابر هم نوعان 4-سطحي نگري ودوري از حقايق اجزاي هستي به دليل به کار نگرفتن چشم هاي دل.
بله شازده کوچولو در پايان فهميد که بايد به جايي باز گردد که از آن آمده او در واقع در انتها به جايي رسيد که در ابتدا متعلق به آن بود درست مثل آن سيمرغ منطق الطير عطار که در انتها فهميدند سيمرغ و هادي شان چيزي جدا از درون خودشان نبود:
هر کسي کو دور ماند از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش
حال بر ماست که با ديدي عالمانه وکاوشگر اين ادبيات غني وسرشار از حکمت وعرفان را با زباني شايسته و جذاب اما ساده باز سازي يا حداقل بيان کرده تا کودکان و نوجوان اين مرز و بوم نيز هر چه بيشتر نسبت به سياره هاي فرهنگي و هنري کشور خويش آگاه شده وبه ايران و فرهنگ ايراني هر چه بيشتر افتخار و عمل نمايند وآن را دليل وراهنماي هفت خان زندگي خود سازند.
