شخصيت انسان
به دليل تنوع و گستردگي رفتار، در انسان ها، ارائه تعريف جامع وکلي از شخصيت ، امکان پذير نيست. اما در بين اين نظريه ها دو نظريه از اهميت بيشتري برخوردار است. در نظريه اول ريشه رفتار و شخصيت انسان را در درون او مي دانند و در نظريه دوم ريشه رفتار انسان را درتعاملات او با محيط مي دانند.
تمامي افعال و رفتارهاي انسان، ريشه در شخصيت او دارند.
از نظراکپورت رابطه روح و شخصيت رابطه اي متقابل و دوطرفه است يعني شخصيت يک مفهوم کاملاً رواني(نظريه اول) است نه يک مفهوم کاملاً زيستي (نظريه دوم) .
در واقع او معتقد است که بدن فيزيکي انسان بر روح ، و روح نيز متقابلاً بر جسم اثر مي گذارد و سازمان شخصيت درواقع حاصل تعامل متقابل اين دو موضوع است.
در قرآن از شخصيت به عنوان شاکله ياد ميشود و قرآن منشاء اعمال آدمي را شاکله مي داند .
شکل گيري شاکله در انسان
شاکله در لغت معناي متفاوتي دارد . مفرد شاکله ، شکله، بستن پاي چارپا و شکال به معناي بند و طنابي است که حيوان را با آن مي بندند، از ديگر سو شاکله به معناي خلق وخوي نيز هست، چون انسان را مقيد مي کند و نمي گذارد انسان آزاد باشد به طوري که انسان را مجبور مي کند تا به مقتضاي آن رفتار عمل کند.
به طور کلي مي توان گفت شاکله به معاني زير است:
1-نسبت 2-خلق وخو 3-حاجت و نياز 4-مذهب و طريق 5- ساخت .
فطرت
انسان در ابتداي تولد يک سري توانايي هاي بالفطره و ذاتي و غير اکتسابي دارد که به آن در اصطلاح فطرت مي گويند . که در طول زندگي او اين توانايي بروز کرده و به او کمک مي کند.
علاوه بر فطرت، انسان داراي عقل نيز هست پس انساني که بالفطره داراي توانايي ها و فطرت است و عاقل نيز مي باشد پس از تولد در تعامل با طبيعت قرار مي گيرد و در اثر اين برخوردها با طبيعت ، رشد و شکل گيري کامل شخصيت حاصل مي شود .
رشد شخصيت
مراحل رشد شخصيت در انسان بر اساس دو عامل عقل و نفس به مراحل زير تقسيم مي شود:
1-نفس اماره 2- نفس لوامه 3- نفس مطمئنه.
در ابتداي تولد کودک سمت غريزه و نفس اماره بوده و عقل درحرکت آن جايي ندارد.
اما با رشد و بزرگ شدن و افزايش تعاملات او با طبيعت عقل نيز رشد کرده و او نسبت به کارهاي بد خويش شرمنده مي شود در اين جا نسبت عقل وغريزه 50-50 است . در مرحله بعدي عقل که داراي رشد کامل بوده انسان را از انجام کارهاي ناپسند باز مي دارد.
يکي از عناصر مهم در شکل گيري شخصيت در انسان تلاش او براي سازمان دهي عناصر و محرک هاي محيطي اوست. بر اساس اين خصلت وقتي عنصر جديدي با محرک جديدي وارد ذهن انسان مي شود او در تلاش براي برقراري يک نظم در درون خود و قرار دادن آن محرک در جاي خود مي باشد که همين تلاش باعث رشد شخصيت و توانايي فکري در انسان مي گردد.
حيات ذهني و شخصيت
در روند زندگي فرد (انسان) روابط بسياري ميان او و عوامل محيطي و ساير افراد انساني برقرار مي شود که آن را حيات ذهني و يا ذهن مي نامند .
ترديدي نيست که حالات روحي و هيجان در عملکرد بدن اثرات عميقي به جاي مي گذارد .امروزه بيش از 75% از بيماراني که به پزشک امراض داخلي و عمومي مراجعه مي کنند ، دچار واکنش هاي روان تني بوده و از عوارض آن رنج مي برند. و اين عوارض را در جامعه شخصيت بيمارگونه مي گويند .
شخصيت هر کس به معني چگونگي ظهور اجتماعي و بيان شخصيت اوست . هر انساني خود را به شيوه اي مخصوص به خود بيان مي کند و خصوصيات خويش را به طريقي جلوه گر مي سازد و از چگونگي خود بازکردن و خودآشکار ساختن هر فرد را شخصيت او مي گويند .
شخصيت هر فرد از مجموع حالات نفساني ، احساسات ، افکار ، عواطف و چگونگي شرايط ظاهري و جسمي او تشکيل يافته که بي مانند است . در سوره انسان آيات 1-2 خداوند متعال مي فرمايد : "آيا انسان به ياد دارد که چه روزگاراني به گذشته و چه مراحلي را پشت سر گذاشته است؟ او چيزقابل توجه و اعتنايي نبوده و هيچگونه شخصيت و عوامل سازنده شخصيت را بالفعل نداشت و ما او را از نطفه اي مخلوط و آميخته و مرکب آفريديم و او را گوش شنوا و چشم بينا داديم و او را مدام مورد آزمايش قرار مي دهيم تا آنچه دارد به ظهور رساند و استعدادها و زمينه ها آثارشان را در موقعيت هاي مناسب نشان بدهند."
به طور کلي سه مشکل اساسي عاطفی براي انسان وجود دارد که تقريباً همه ما ناگزير بايد تا حدودي در سراسر عمر به نوعي با آنها دست و پنجه نرم کنيم اولين مشکل ، نگراني است . گفته مي شود که نگراني يک ترس بي دليل و غيرمنطقي از يک چيز ناشناخته است ، افرادي که اسير نگراني عميق هستند هميشه چنين مي انديشند که بر اموري که امکان خطر وجود دارد ، حتما آن خطر اتفاق مي افتد .
دومين مشکل عقده گناه است . که ميتوان آن را اينچنين تعريف کرد: يک احساس دائمي داشتن فساد اخلاقي و يا گناهکار بودن.
شخصي که به عقده گناه گرفتار است پيوسته در چنگال احساس عميقي از گناهکاري و بد بودن اسير است .
سومين مشکل ، عقده حقارت است زيرا فردي که داراي عقده حقارت است همواره به وي احساس نارسائي و عدم کفايت دست مي دهد . همان گونه که تقريبا همه ما اين احساس را داريم . ممکن است از بعضي توانائي هاي خود آگاه باشيم ولي در درونمان احساسي به صورت انگل و آزاردهنده وجود داشته باشد که خود را بي کفايت و ناتوان بدانيم .
سه مشکل اساسي که بيان گرديد هر سه ريشه در دوران کودکي انسان دارند ، مخصوصاً هفت سال اول زندگي .
کودکان در واقع هر آنچه را که در آن زيست مي کنند مي آموزند و از اطراف خود بازخورد مي گيرند ، کودکي که با خصومت زندگي کند ستيزه جوئي را مي آموزد ، کودکي که با بردباري زندگي کند ، صبوري را مي آموزد ، کودکي که با تشويق بزرگ شود اعتماد به نفس را مي آموزد و ...
خودآگاهي
زندگي همه موجودات بر پايه دانش وآگاهي نسبت به محيط است که يا غريزي است و يا اکتسابي.
يکي از ويژگي هاي مهم انسان آگاهي او نسبت به دانش و توانايي هاي خويش است.
يعني انسان نه تنها از محيط ، دانش هاي مختلف را کسب مي کند ، بلکه بر اين دانش ها ، علم و آگاهي نيز دارد ، يعني مي داند که مي داند.
در تعريف خود آگاهي مي توان گفت: "خودآگاهي باز کردن دريچه دانش به درون خود و گسترش آن مي باشد."
و گسترش آن عبارت است از مورد توجه قرار دادن فرآيندهاي دروني .
به طور کلي هر چيز که به خود آگاهي برود ديگر به ناخودآگاهي نمي رسد و اگر مورد غفلت قرار گيرد فراموش مي شود ولي در درون از بين نمي رود.
عامل رشد شخصيت در انسان هم همين خودآگاهي است که باعث مي شود انسان نسبت به توانايي ها، و نقاط ضعف خويش آشنا شود.
خودآگاهي مستلزم حضور قلبي و عقلي است درواقع خودآگاهي کار عقل است و وقتي عقل نسبت به موضوعي آگاهي يابد ديگر از دست نخواهد رفت . پس بنابراين با رشد عقل، خودآگاهي انسان نيز افزايش مي يابد.
در روانکاوي فرويد آگاهي ذهن به سه قسمت تبديل مي شود:
1- خودآگاه: همان مسائلي که در ذهن، انسان به آن آگاهي کامل دارد.
2- نيمه خودآگاه: در مورد اين مسائل آگاهي کامل نداريم ولي با فشار به ذهن مي توانيم در مورد آن آگاهي يابيم.
3- ناخودآگاه : اطلاعاتي که در ذهن وجود دارد ولي در حال حاضر نسبت به آن ها آگاهي نداريم در واقع در ذهن ما مدفون شده ولي بر رفتار و اعمال ما تاثير مي گذارد.
درواقع مي توان گفت : اين ناخودآگاه ها هستند که فرمانده اعمال ورفتار نا معقول و واکنش هاي غير عقلاني وغيرمنطقي ما نسبت به محيط هستند.
مثلا اينکه در بعضي ازمواقع به طور غير عادي ، محتواي بعضي خبرها را دوست داريم و نسبت به بعضي ديگر متنفريم . ولي دليل خاصي براي آن نداريم درواقع اينها تأثيرات همان ناخودآگاه براعمال ماست.
بايد توجه داشت بيشترين اطلاعات ما در ناخودآگاه ماست و علت مشکلات رواني و شخصيتي افراد ، نسبت رشد در ناخودآگاه است. به طوري که کار روانشناسان درحل مشکلات افراد ، پيدا کردن ريشه اين مشکلات در ناخودآگاه آنها و اتصال آن به قسمت خودآگاه است.
براي افزايش خودآگاهي بايد تفکر بيشتري در مورد اعمال و کارهاي خود کنيم ، درواقع بايد سعي کنيم مسائلي که به ناخودآگاه مي رود مسائل حل شده بوده و به صورت عقده درانسان در نيايند. که براي تحقق چنين امري خانواده مهمترين نقش را ايفا مي کند .
يعني خانواده با ايجاد محيطي آرام ، تفکر و تدبر را به فرزندان خود مي آموزد و درواقع مي توان گفت مهمترين عامل رشد شخصيت در انسان تا قبل از رسيدن به سن بلوغ ، خانواده ، و پس از سن بلوغ ، خودآگاهي است.
داستان راپونزل
"بايد انسان عميقاً فکر کند که از چه آفريده شده است." (سوره طارق، آيه 5) خودشناسي رابطه مستقيم با تصوير ذهني دارد. و تصويري که انسان از خود در ذهن مي پروراند، ريشه بيشتر رفتارهاي وي را تشکيل مي دهد. زيرا علت اينکه هر يک از ما از خود تصويري غيرواقع بينانه مي سازيم در حقيقت محصول چيزهائي است، که ساير مردم خواه به درست يا غلط ، درباره ما به ما گفته اند ، و ما را آن طور بيان و توصيف نموده اند.
موضوع تصوير ذهني در افسانه هاي باستاني ملل نيز به طور ضمني بازگو شده است . افسانه راپونزل (Rapunzel) نيز يکي از داستان هائي است که در آن اهميت برداشتي که انسان از خودش دارد به خوبي منعکس شده است .
اين افسانه سرگذست يک دختر جوان را بازگو مي کند که توسط يک زن جادوگر در برج قلعه اي زنداني شده است . اين دختر که اساساً زيبا بوده ، همواره مورد سرزنش جادوگر قرار داشته و جادوگر پير همواره با اصرار زيادي به او مي گويد که بسيار زشت و غير قابل تحمل است . البته اين حيله را جادوگر به منظور نگهداشتن دختر نزد خود و فرار از تنهائي خويش در برج ، به کار مي بسته است . لحظه آزادي راپونزل زماني فرا مي رسد که يک روز طبق روش معمول که در کنار پنجره برج ايستاده و به نقاط دوردست نگاه مي کند . ناگهان در پاي برج شاهزاده چارمينگ (Charming) معشوق خود را مي بيند و بي درنگ موهاي بلند و طلائي خود را از پنجره به پائين برج مي اندازد و شاهزاده با گرفتن موي او بالا مي آيد و او را از زندان جادوگر نجات مي دهد
در اينجا بايد گفت که زندان راپونزل در حقيقت برج جادوگر نبوده است ، بلکه زندان واقعي او ترسي بوده که در اثر تلقين هاي ماهرانه جادوگر از زشتي چهره اش در او به وجود آمده بود ، ولي هنگامي که راپونزل چهره زيبايي خود را در آيينه چشم معشوق مشاهده مي کند ، و اطمينان مي يابد که زيباست ، از زندان واقعي و رنج ناشي از آن که در اثر زشتي تصوري که در ذهنش به وجود آمده بود، آزاد مي شود .
يافتن خويشتن خويش (مقام نفس)
يکي از موازين دقيقي که روانشناسي اسلامي به شناسائي احوالات انسان (در دنيا و آخرت ) استفاده مي کند متبلا ساختن درون و ژرفاي روان انسان و روشن ساختن صدق و کذب ادعاهاي اوست تا به حقيقت مقام نفس دست يابد براي شناسايي حال و مقام نفس بايد در دل خود نظر کند که آيا خداوند در قلبش عظيم و شکوه مند است و در رضايت دائمي از خدا به سر مي برد و يا غرق در لذت و خطو ط دنيوي است و گمان به رضاي خداوند مي برد .
در اين مسير ، مقياس قلب است . زيرا که قلب صادق ، و نفس دروغگو است .پس براي کسي که مي خواهد به مقام نفس خود دست يابد ملاک و داوري با قلب اوست .
کسي که خواهان تجلي درون است حب خدا را در قلب خود احساس مي کند و مقامش در پيشگاه خدا بلند است . و اگر در خود نارضايتي و اعتراض نسبت به خدا احساس مي کند بايد نفس را متهم کند و در صدق ادعاي او شک کند و آگاه باشد که نفس ، حائل ميان او و حق تعالي است بايد شمشير مخالفت با نفس به دست گيرد تا اين آفات را از دل خود براند .
البته آزمون و سنجش قلب بايد در هر لحظه و هر نفس صورت گيرد تا مبادا شخصي که خود را مطيع حضرت حق مي داند از طريق حق منحرف شود .
