تبليغاتX
برگ سبز

برگ سبز

برگ سبزی تحفه درویش

از هجر تو بي قرار بودن تا كي ؟              

بازيچه روزگار بودن تا كي ؟

ترسم كه چراغ عمر گردد خاموش

دور از تو ، به انتظار تا كي ؟

1

چهره گل باغ و صحرا را گلستان مي كند

ديدن مهدي هزاران درد درمان مي كند

مدعي گويد كه از يك گل نمي گردد بهار

من گلي دارم كه عالم را گلستان مي كند

ما را كه به خدمتت رسيدن سخت است

ديدن همه را تورا نديدن سخت است

بار غم تو ، به جان كشيدن آسان

از دشمن تو ، طعنه شنيدن سخت است .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 10:44  توسط يحيي  | 

اين خداوند است!!!

آن روز يکي از گرم ترين روزهاي فصل خشکسالي بود و تقريباً يک ماه بود که رنگ باران را نديده بوديم، پرندگان يکي يکي از پا درمي آمدند و محصولات کشاورزي همه از بين رفته بودند، گاوها ديگر شير نمي دادند، نهرها و جويبارها همه خشک شده بودند و همين خشکسالي باعث ورشکستگي بسياري از کشاورزان شده بود.

هر روز شوهرم به همراه برادرانش به طرز طاقت فرسايي آب را به مزارع مي رساندند؛ خوب البتّه اين اواخر تانکر آبي خريداري کرده بوديم و هر روز در محل توزيع آب، آن را از جيره مان پر مي کرديم.

اگر به زودي باران نمي باريد، ممکن بود همه چيزمان را از دست بدهيم و در همان روز بودکه درس بزرگي از همياري گرفتم و با چشمان خود شاهد معجزه اي بودم.

وقتي در آشپزخانه مشغول تهيّه ي ناهار براي شوهر و برادرشوهرهايم بودم« بيلي» پسر 6 ساله ام را در حالي که به سمت جنگل مي رفت ديدم. او به آسوده خيالي يک کودک خردسال نبود. طوري قدم برمي داشت مثل اين که هدف مهمي دارد. من فقط پشت او را مي ديدم امّا کاملاً مشخص بود که با دقّت بسيار راه مي رود و سعي مي کند تا جاي ممکن تکان نخورد. هنوز چند دقيقه اي از ناپديد شدنش در جنگل نگذشته بود که با سرعت به سمت خانه برگشت. من هم با اين فکر که هر کاري که انجام مي داده ديگر تمام شده به درون خانه برگشتم تا ساندويچ ها را درست کنم. لحظه اي بعد او دوباره با قدم هايي آهسته و هدفمند به سمت جنگل رفت و اين کار يک ساعت طول کشيد. با احتياط به سمت جنگل قدم برمي داشت و بعد با عجله به سمت خانه مي دويد. بالاخره کاسه ي صبرم لبريز شد، دزدکي از خانه بيرون رفتم و او را تعقيب کردم. خيلي مراقب بودم که مرا نبيند. چون کاملاً مشخّص بود کار مهمي انجام مي دهد و نمي خواستم فکر کند او را کنترل مي کنم. دست هايش را ديدم که فنجاني کرده و در مقابل خود نگه داشته بود، خيلي مراقب بود تا آبي که در دستانش قرار داشت نريزد. آبي که شايد بيشتر از 2 يا 3 قاشق نبود.

هنگامي که دوباره به جنگل رفت، دزدکي به او نزديک شدم، تيغ ها و شاخه هاي درختان با صورت او برخورد مي کردند، اما هدف او خيلي خيلي مهم تر از اين بود که بخواهد منصرف شود. هنگامي که خم شدم تا ببينم او چه کار مي کند، با شگفت انگيزترين صحنه در عمرم مواجه شدم؛ چند آهوي بزرگ در مقابل او ظاهر شدند، سپس بيلي به سمت آن ها رفت. دلم مي خواست فرياد بکشم و او را از آن جا فراري دهم اما از ترس نفسم بند آمده بود. بعد قوچي بزرگ را با شاخ هايي که نشان از مهارت خالق مطلق داشت، ديدم که به طرز خطرناکي به بيلي نزديک شده بود، امّا به او صدمه اي نزد. حتّي هنگامي که بيلي دو زانو روي زمين نشست. تکان هم نخورد. روي زمين بچه آهويي افتاده بود و معلوم بود که از گرما و کم شدن آب بدن رنج مي برد. بچه آهو سر خود را با زحمت بسيار بالا آورد تا آبي را که در دستان پسرم بود ليس بزند. وقتي آب تمام شد و بيلي بلند شد تا با عجله به سمت خانه برگردد، خودم را پشت يک درخت پنهان کردم تا مرا نبيند.

هنگامي که به سوي خانه و به سمت شير آبي که آن را مسدود کرده بودم مي رفت، او را دنبال کردم. بيلي شير آب را تا آخر باز کرد و قطره ها آرام آرام شروع به چکيدن کردند و او همان جا، در حالي که آفتاب به پشت او شلاق مي زد، دو زانو نشست و منتظر ماند تا قطره هاي آبي که به آهستگي مي چکيدند، دست هاي او را پر کند.

حالا موضوع برايم روشن شده بود. به خاطر آب بازي با شلنگ آب در هفته ي گذشته و سخنراني مفصّلي که درباره اهميّت صرفه جويي در مصرف آب از من شنيده، کمک نخواسته بود. تقريباً بيست دقيقه طول کشيد تا دستان او پر از آب شد، وقتي که بلند شد و مي خواست به جنگل برگردد، من درست در مقابل او بودم در حالي که چشمان کوچکش پر از اشک شده بود فقط گفت: من آب را هدر ندادم و به مسير خود ادامه داد. من هم با يک ديگ کوچک آب که از آشپزخانه برداشته بودم به او پيوستم. هنگامي که رسيديم، عقب ايستادم و به او اجازه دادم بچه آهو را به تنهايي تيمار کند، زيرا اين کار او بود و خودش بايد تمامش مي کرد. من ايستادم و مشغول تماشاي زيباترين صحنه زندگي ام يعني سعي و تلاش براي نجات جان ديگري شدم. وقتي قطره هاي اشک از صورتم به زمين مي افتادند، ناگهان قطره ها، بيشتر و بيشتر شدند. به آسمان نگاه کردم، گويي خود خداوند بود که با غرور و افتخار مي گريست.

بعضي ها شايد بگويند که اين فقط يک اتفاق بوده و اين گونه معجزات اصلاً وجود ندارند و يا شايد بگويند گاهي اوقات بايد باران ببارد. من نمي توانم با آن ها بحث کنم، حتّي سعي هم نمي کنم. تنها چيزي که مي توانم بگويم اين است که باران، مزرعه ما را نجات داد. درست مثل عمل پسر بچه اي کوچک که باعث نجات جان يک آهو شد.

اين خداوند است

آيا تا به حال شده جايي نشسته باشيد و يک دفعه دلتان بخواهد براي کسي که دوستش داريد، کاري نيک انجام دهيد؟

اين خداوند است! او با شما صحبت مي کند. آيا تا به حال مستاصل و تنها شده ايد، طوري که هيچ کس نباشد تا با او حرف بزنيد؟ اين خداوند است! مي خواهد شما با او حرف بزنيد. آيا تا به حال شده است به کسي فکر کنيد که مدّت هاست از او خبري نداريد سپس، بعد از مدّتي کوتاه او را ببينيد يا تماس تلفني از جانب او داشته باشيد؟ اين خداوند است! هيچ چيزي به اسم تصادف و اتّفاق

آيا تا به حال چيز خارق العاده اي را بدون اين که آن را درخواست کرده باشيد دريافت کرده ايد در حالي که توانايي پرداخت هزينه آن را نداشته ايد. اين خداوند است! او از خواسته قلبي ما خبر دارد.

آيا فکر مي کنيد اين متن را تصادفي خوانده ايد؟ نه اين طور نيست. و اکنون اين خداوند است!

به خداوند نگوييد که چقدر توفان شما بزرگ و سهمگين است. به توفان بگوييد که خداوند شما چقدر بزرگ و توانا است.

منبع:مجله موفقيّت

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 11:14  توسط يحيي  |