تبليغاتX
برگ سبز

برگ سبز

برگ سبزی تحفه درویش

شیعه! تو باید مظلوم بمانی، مثل امامانت!

 

هفته ی گذشته یکی از دوستان، فیلمی از داخل موبایل خود به من نشان داد که برایم بسیار دردناک بود. این فیلم، مربوط به صحنه ی دلخراشی بود که در آن 10_20 نفر که فقط از زانو به پایین پایشان مشخص است به یک دختر خانم جوانی که برهنه نقش بر زمین شده است لگد می زنند. لگد زدن های وحشیانه ی این افراد که دور او جمع شده اند، همراه با فیلمبرداری با موبایل هایشان است و در این حین صوت سوره ی "الرحمن" هم توسط آنها در حال پخش است! انقدر با پایشان به پهلو و پشت او می زنند تا این دختر بی کس و بی نوا به حد مرگ می رسد. ناگاه یک نفر پاره سنگ بزرگی _ به اندازه ی جدول کنار خیابان _ بر می دارد و آن را روی سر این دختر بی جان می اندازد و ... که از این جا به بعد به قدری دردآورد و سردردآور است که نمی شود دید.

 

از آن شب فکر و ذهنم فقط به سمت این فیلم بود و با خودم سوال می کردم که آخر جرم و گناه این دختر چه بوده؟! آن دوست بزرگوار مسئله ی قومیت ها را در منطقه ی سیستان و بلوچستان مطرح می کرد و این اقدام را بدلیل ازدواج یک مرد سنی با این زن شیعی می دانست. بیشتر که سوال کردم، متوجه شدم که بخشی از این گفته صحیح است، اما واقعه بسیار فراتر از این است. بحث دعوای قومیت درکار نبوده، چون اصولا یک قوم ایرانی به این مقدار وحشی نیست که یک زن از قوم مخالف را به این طرز فجیعانه به قتل _  یا بهتر بگویم به شهادت _ برسانند و اصولا در میان دعواها، قوم زن هم برای دفاع از او حاضر می شوند. ضمن آنکه اگر این جنایت توسط قوم خود آن زن هم _ با فرض گناه کبیره ی آن زن بوده باشد _ حداقل با این طرز هتاکانه رخ نمی دهد.

 

فهمیدم که ریشه ی این جنایت باز هم می رسد به یک شیطان صفت حرامزاده به نام "عبدالمالک(عبدالشیطان) ریگی" سرکرده ی گروهک تروریستی "جندالله"! به این صورت که ازدواج آن مرد سنی از بلوچی ها با این دختر خانم شیعه از کرج، صحیح بوده و تنها جرم این زن هم "شیعه بودن" او بوده است. البته شوهر سنی او را هم گویا همان ابتدا کشته بودند که در این صحنه برای دفاع از این زن حاضر نیست. اینکه گفتم "حرامزاده" نه بخاطر فحش به این فرد یا بخاطر شیعه بودن خودم است، بلکه به این دلیل است که هرچه فکر می کنم می بینم یک انسان سالم و متولد مشروع نمی تواند چنین خباثتی داشته باشد که به یک زن بی دفاع مظلوم هم رحم نکند. اقوام و مذاهب مختلف اعم از اسلامی و غیراسلامی، نیز همه بالاتفاق حتی برای قصاص و کشتن طرف مقابل، از یکسری پروتکل ها و قوانینی پیروی می کنند و در هیچ مذهب و دینی دیده نمی شود که حتی بخاطر ارتکاب به حرامترین گناه، چنین حکم وحشیانه ای آنهم برای یک زن در نظر گرفته شود. دردناک تر اینکه این گروه شیطانی تمام اقدامات نامشروعش را با نام اسلام و قرآن انجام می دهد تا به سایرین اینگونه القا کند که ما اهل سنت هستیم و در حال اجرای احکام الهی! درحالیکه در قرآن کریم _ که شیعه و سنی همه به آن معتقدند _ حتی برای کفار متجاوزی که حمله ی مسلحانه برای نبرد با خدا و پیامبر(نبرد با مسلمین) می کنند و دست به فساد می زنند به تناسب جرمی که مرتکب شده اند، شدیدترین مجازاتشان این می داند: یا باید بخاطر کشتارشان کشته شوند، یا بر دار آویخته شوند، یا دست و پایشان در خلاف جهت یکدیگر بریده شود و یا اینکه از سرزمینشان تبعید شوند. (1) توجه داشته باشید که این کشتن، تنها بخاطر این است که آنها آدم کشته اند و توبه هم نکرده اند. (2) حال آنکه قرآن کریم قبل از حکم به کشتن یک جنایتکار، کشته شدن حتی یک نفر _ بدون ارتکاب قتل _ را مساوی کشته شدن "همه مردم" می داند.(3)

 

"ریگی" قبل از این هم جنایات متعددی را بر ضد مردم عادی شیعه ی بلوچستان مرتکب شده بود. دیدن آن فیلم دردناک سر بریدن شیعیان مظلوم تاسوکی که با آیات قرآن و ذکر "الله اکبر" انجام می شود، دل هر انسان آزاده ای را می لرزاند. این ها تازه در کشوری اتفاق می افتد که شیعه قدرت حاکمیت و اکثریت را بر عهده دارد. هم اکنون در کشور عراق روزانه حدود 100 نفر از مردم کشته می شوند که غالبا شیعه هستند. آمریکایی هایی که صبح تا شب آیات قرآن کریم را مغایر حقوق بشر می نامند! امروز خود عامل اصلی کشتار مردم عادی به وحشی ترین شکل آن در جهان هستند. در یمن، افغانستان، پاکستان، هند و ... هر چند وقت یکبار اخباری از کشته شدن رهبران بزرگ شیعی آنجا و یا مردم مظلوم نمازگزار و یا عزادار شنیده می شود. دیروز هم شنیدیم که این حیوانات درنده به یک مقبره و بارگاه سنگی و چوبی هم رحم نکرده اند! نمی دانم یک مناره یا یک نام چرا به این مقدار برای یک عده عذاب آور می شود؟

 

به راستی شیعه چه می گوید که همیشه ی تاریخ مرگ و زندگی اش مظلومانه است؟ این مصیبت های عظما چرا تنها اختصاص به شیعه دارد؟ شیعه تمام حرفش چیست؟

 

نه ... شیعه آن نیست که روز مرگ یک خلیفه را با فحاشی جشن می گیرد یا با احادیث ساختگی، به مقدسات سایر مسلمین توهین می کند. اگر جاهلی هم در میانش باشد، مراجع بزگواری در شیعه هستند که همیشه جلوی ترویج آن خرافات را می گیرند. یادم می آید که: «حضرت آيت‌الله ناصر مكارم شيرازي [سال گذشته] در آغاز درس خارج فقه در مسجد اعظم قم با اشاره به برپايي مراسم خرافي در ايام ربيع الاول اظهار داشت: برخي در اين ايام سخنان ركيكي مي‌زنند و تصور مي‌كنند شامل رفع قلم و بخشودگي است. اما اين روايت، جعلي و دروغ است. چون مخالف آيات قرآن است. وي افزود: مگر مي‌شود خداي متعال، به گناه چراغ سبز نشان بدهد. اگر اين حرف، روايت هم بود بايد آن را به ديوار مي‌كوبيديم، چون مخالف صريح قرآن است. رفع قلم براي ديوانه و كودك است نه براي آدم بالغ عاقل.» (4)

 

شیعه می خواهد پیرو پیامبری باشد که کفار قریش به هنگام عبور حضرت از کوچه ها، بر سرش خاکستر و شکمبه ی شتر می ریختند. او می خواهد پیرو امامی باشد که به هنگام نماز و عبادت شمشیر زهرآلود بر فرق مبارکش فرود می آید و مردمان زمانش می پرسند: مگر علی(ع) نماز هم می خوانده! شیعه مادر جوانی دارد که به زودی کمرش بین درب و دیوار خم می شود و قبرش برای در امان ماندن از نامحرمان، مخفی می ماند. او می خواهد از حسن مجتبایی(ع) پیروی کند که همسرش قاتلش می شود و او حسین(ع) بی سر را مظهر مقاومت و ایثار خود می نامد و هر ساله و در هر محفل برای غربتش می گرید. آری اینان بزرگان و اولیاء شیعیان هستند که وصف حالشان دل هر انسانی را می سوزاند، پس پیرو حقیقی اینان چه کسی می تواند باشد، الا آن دختر بی نوای مظلومه؟! ...

 

بر خوان غم چو عالمیـــــــان را صَلا زدند             اول صَلا به سلسله انبیـــــــــــا زدنــد

نوبت به اولیــــــــا چو رسید آسمان تپید             زان ضربتی که بر سر شیر خـــدا زدند

پس آتشی ز اخگر المــــــــــاس ریزه ها             افروختند و در حسن مجتبـــــــی زدند

و آنگه سُرادقی که مَلَــک محرمش نبود              کندند از مدینه و در کربــــــــــــلا زدند

وز تیشه ی ستیزه در آن دشـت، کوفیان             بس نخل ها زگلشن آل عبــــــــا زدند

پس ضربتی کزان جگر مصطــــــفی درید             بر حلق تشنه خلفِ مرتضــــــــی زدند

اهل حرم دریده گریبان، گشــــــوده موی             فریاد بر درِ حرم کبریــــــــــــــا زدند(5)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 23:10  توسط يحيي  | 

داستان زهد ، داستان عجيبى است ، زهد حقيقتى است كه هر كس به آن آراسته شود ، برنده خير دنيا و آخرت شده .

تحصيل زهد از مشكل ترين امورى است كه انسان با آن روبروست ، و چون حاصل شود ، بفرموده حضرت صادق(عليه السلام) درب آخرت و تمام نعيمش به روى انسان باز شده ، و برات آزادى از آتش جهنم براى ابد به جهت انسان صادر گشته !

زهد صفت عاشق ، خصلت عارف ، رنگ عابد ، و نشان حقيقت بر پيشانى سالك است .

زاهد انسانى وارسته ، و عبدى پيراسته ، و شخصيّتى ممتاز ، و نيروئى الهى ، و پروانه اى گرد شمع جمال ، و عاشقى بينا و مجاهدى تواناست .

حقيقت زهد را بايد از زبان حقيقى و عرفاى واقعى شنيد ، چرا كه آنها شيرينى اين واقعيت را چشيده اند و از نسيم جان بخش اين خصلت ملكوتى بهره برده اند ، بيان حقيقت زهد كار ما گرفتاران و اسيران بندهاى شهوات و طبايع نيست ، ما را كجا رسد كه به ترجمه عالى ترين خصلت وارستگان تاريخ برخيزيم ، و از آنان كه از دوست نشان دارند نشان در اختيار بگذاريم .

زهد قبل از اينكه مرحله عملى باشد حقيقت قلبى است ، به اين معنى كه هر كس به قول قرآن مجيد بود و نبود امور ظاهر براى وى مساوى باشد زاهد است .

و چون بدست آوردن اين حالت قلبى كارى بس مشكل و مدت مديدى رياضت مى خواهد ، و طالب مقدماتى چون علم و معرفت و بينائى و بصيرت و همنشينى با اولياء خداست ، از اين نظر زهد را از اعلا منازل سالكين و از والاترين مقامات عارفين و از بهترين حالات سائرين شمرده اند .

اين حالت عالى قلبى ، يعنى بى تفاوت بودن دل ، نه در برابر بود و نبود ظاهر دنيا و زرو و زينت آن موجب راحت انسان ، و دور بودنش از بسيارى از گناهان باطنى و ظاهرى است .

تمام روايات معتبر و محكم كه در بهترين كتب حديث نقل شده ، وقتى مى خواهند زهد را معنا كنند به آيه بيست و سوّم سوره مباركه حديد ، كه ريشه زهد را قلبى مى داند متوسل مى شوند ، چرا كه وقتى قلب داراى اين حالت عالى باشد اگر همه دنيا به انسان رو كند انسان آن را ملك خود نمى داند ، بلكه گنجينه اى در خزانه حق مى نگرد ، كه انسان براى صرف آن در راه خدا انتخاب شده ، و چون همه دنيا از دستش برود گوئى هيچ پيش آمدى نكرده ، چون چيزى كه ملك خود نمى دانسته از برابر چشمش غايب شده ، و علّتى منطقى وجود ندارد كه بخاطر غيبت و يا از دست رفتن غير ملك باعث اسف گردد .

چيزى كه از دست برود ، اگر از دست رفتنش مخصوصاً بقضا و حكم الهى باشد و ذاتاً از دست رفتنش به قدر حق صورت گيرد ، مگر تأسف قلب قدرت بازگرداندن آن را دارد ؟ و مگر شادى و حرص در راه بدست آوردن از دست رفته قدرت برگرداندن از دست رفته را دارد ؟ !

تأسف بر از دست رفته موجب جزع و خروج از مدار صبر ، و علّت اعتراض و شكايت به دستگاه منظم آفرينش و بخصوص صاحب حكيم و عادل آن است و اين گونه جزع مقدمه اى براى مغضوب شدن انسان و مستحق شدن آدمى به عذاب الهى است .

و فرح و خوشحالى نسبت به ظاهر دنيا و زر و زينت بدست آمده آن موجب بد مستى و طغيان و تجاوز و به قول آيه شريفه تفاخر و تكاثر و علّت كبر و تكبر خود بينى است كه همه اين خصائل شيطانى و گرفتار آن منفور حق و از رحمت مطرود و مستحق لعنت حق و خزى دنيا و ع ذاب آخرت است ، و اين غير از فرح به نعمت است كه موجب شكر و كمك و عون بر عبادت و طاعت است كه دنيا را نعمت حق ديدن و از آن نعمت در راه صاحب نعمت استفاده كردن ، غير از دنيا را دنيا ديدن است ، متن آيه شريفه سوره حديد چنين است :

( لِكَيْلاَ تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلاَ تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ وَاللهُ لاَ يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَال فَخُور ) .

هرگز بر آنچه از دست شما رود تأسف نخوريد ، و به آنچه به شما مى رسد دلشاد نگرديد و خداوند دوستدار هيچ متكبر خودستائى نيست .

با توجه به اين آيه بخصوص دو كلمه « تأسوا و تفرحوا » معلوم مى شود كه زهد در درجه اول و در مرحله حقيقت امرى قلبى است ، چون قلب در روى آوردن دنيا خوشحال نشود و حالى بحالى نگردد و دچار فرح نشود فرحى كه عاقبتش تكبر و فخر و دورى از خداست ، و در از دست رفتن دنيا بدحال نگردد ، آن حالتى كه باعث جزع و فزع و بى صبرى و بى طاقتى و شكايت از دوست است ، صاحب آن قلب زاهد است ، روز داشتن ، زاهد و روز نداشتن زاهد است .

اما اگر قلبى در بود دنيا و زينت آن فرح موصل به كبر و فخر داشته باشد ، وبه وقت از دست رفتن ظاهر دنيا به اسف دچار شود ، صاحبش اهل دنيا و بدور از حقيقت است ، چنين انسانى اگر دستش به تمام معنى از دنيا خالى با شد ولى قلبش به اميد روز بدست آمدن در فرح قرار داشته باشد اهل دنياست ، و اگر به وقت داشتن براى روز مبادا در اسف باشد انسانى مادى و بيچاره است ، چنانچه قلب با بودن ثروت مادى اگر اهل فرح به ثروت نباشد صاحبش زاهد و مورد توجه خداست .

موسى بن جعفر (عليه السلام) در تاريكى زندان بغداد هيچ اسفى نداشت ، و سليمان بر تخت حكومت فلسطين ، ذره اى فرح در دلش نبود .

يوسف عزيز در قعر چاه و در زندان مصر تأسف نمى خورد ، و بر تخت سلطنت مصر دچار فرح نبود .

على (عليه السلام) آن يگانه تاريخ پس از مرگ پيامبر از خانه نشينى و بخاطر از دست رفتن حكومت ظاهرى اسف نداشت ، و روز حكومت ، كه حكومت ظاهر را بى ارزش تر از كفش پاره خود مى دانست بر حكومت فرحناك نبود .

چون قلب اين گونه حركت الهى و معنوى و ملكوتى پيدا كند ، حقيقت زهد تحقق پيدا كرده و نور زهد در اعمال و حركات و اخلاِ و معاملات و معاشرت انسان تجلى خواهد كرد .

عَنْ حَفْصِ بْنِ غِياث قالَ : قُلْتُ لاِبي عَبْدِاللهِ (عليه السلام) جُعِلْتُ فِداكَ فَما حَدُّ الزُّهْدِ فِى الدُّنيا ؟ فَقالَ : قَدْ حَدَّهُ اللهُ في كِتابِهِ فَقالَ عَزَّوَجَلَّ لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَلا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ .

حفص بن غياث مى گويد : به حضرت صادِ (عليه السلام) عرضه داشتم قربانت كردم حدّ زهد در دنيا چيست ؟ فرمود خداوند حدّ زهد نسبت به دنيا را در كتابش بيان فرموده ، در آيه اى كه مى فرمايد : تا بر از دست رفته حسرت نخوريد و به بدست آمده فرحناك نگرديد .

قالَ أميرُالْمُؤْمِنينَ (عليه السلام) : إنَّ النّاسَ ثَلاثَةٌ : زاهِدٌ وَصابِرٌ وَراغِبٌ ، فَأمَّا الزّاهِدُ فَقَدْ خَرَجَتِ الاْحْزانُ وَالاْفْراحُ مِنْ قَلْبِهِ فَلا يَفْرَحُ بِشَيء مِنَ الدُّنيا وَلا يَأسى عَلى شَيء مِنْها فاتَهُ فَهُوَ مُسريح . . . .

اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود : مردم به سه دسته اند :

زاهد و صابر و راغب ، زاهد كسى است كه غصه ها و خوشحاليها را از قلب بدر كرده ، بر چيزى از دنيا كه بدست مى آيد خوشحال نمى شود ، و بخاطر چيزى كه از دستش مى رود غصه دار نمى گردد و او راحت است .

راستى اگر انسان بخواهد تأسف بخورد چرا بر يك سلسله امور كم ارزش و فانى و امانتى تأسف بخورد ، و اگر بخواهد خوشحال شود ، چرا بر سنگ و خاك رنگارنگ و بر يك سلسله خوراكى و پوشاكى و بر جاه و مقام پوشالى و از دست رفتنى خوشحال شود ؟ تأسف بايد بر عمر از دست رفته ، عمرى كه به طاعت و عبادت نگذشته باشد ، تا اين تأسف عامل حركت براى جبران مافات شود ، خوشحالى بايد خوشحالى بر ايمان و عمل صالح باشد كه وسيله خير دنيا و آخرت است ، آرى در اتصال به حضرت محبوب شاد و بر فراِ آن جمال مطلق رنجيده و ناراحت باشيم .

حقيقت زهد

شناختن حقيقت زهد با مراجعه به آيات و آثار و معارف اسلامى ، به خصوص آنچه از ائمه طاهرين سلام الله عليهم اجمعين رسيده كار مشكلى نيست ، و چه نيكوست انسان حقيقت اين مسئله الهيه را بشناسد و از حضرت رب العزه آراسته شدن به آن را بخواهد . كه هر كس آراسته به اين حقيقت گردد ، به عالى ترين درجه معنوى آراسته شده ، و باب خير دنيا و آخرت را به روى خود باز كرده است .

زهد يعنى بى رغبتى به ظاهر دنيا به خاطر بدست آوردن آخرت و درجه بالاترش يعنى بى رغبتى به ما سوى الله جهت جلب رضا و خوشنودى و رضوان حضرت حق .

ضايع كردن مال حرام و حرام كردن حلال ، حرام و بيكارى و بيعارى و كلّ بر مردم شدن نيز حرام است .

زهد به معناى قناعت ورزيدن به حلال مالى و شهوانى از حرام و ساختن آخرتى آباد با حيات دنياست .

زهد يعنى تمام علائق را تابع علاقه حق قرار دادن ، و به معناى حكومت الهى قلب بر ظاهر امور دنيائى است .

آن كس كه در برابر متاع حيات مادى ، و آرايش ظاهر دنيا ، فريب نمى خورد ، و مقام با عظمت خلافت اللهى را با مشتى خاك ، و با چند روز مقام و با قليلى در هم و دينار معامله نمى نمايد زاهد است .

عرفان به واقعيات و معرفت به حقايق ، و بصيرت به امور ظاهر و باطن مورث زهد است .

چون واقف شدى اگر عمرت هزاران سال باشد و هزاران گونه نعمت در كفت قرار بگيرد ، در برابر عمر ابد آخرت و نعيم مقيم آن لحظه اى بيش نيست ، نسبت به آنچه در اين دنيا از مال و منال و شهوت و مقام و رياست و ديگر چيزها كه ترا از حيات جاويد و نعمت مقيم باز مى دارد به حقيقت زاهد خواهى شد .

چون آگاه شدى آنچه هست رفتنى است ، و تنها وجود باقى خداست ، و هر تكيه گاهى موقتى است ، تنها تكيه گاه ابدى حضرت رب العزت است از ماسوى الله زاهد شده و تنها به حضرت او رغبت كنى ، با توجه به اين حقايق است ، كه دنيا برايت مسجد و جمال محبوب برايت قبله و ذكر دائم برايت نماز ، و خدمت به خلق برايت عبادت مى گردد .

قدر خود بشناس ، و به آنچه بايد واقف گردى واقف شو ، در مقام كسب آگاهى و بصيرت و معرفت و عرفان برآى كه در تمام وجود از نظر قوه و استعداد همتا ندارى ، و به اين خاطر از ميان تمام ممكنات و موجودات ترا به مقام نيابت و خلافت از خود برگزيده اند .

آرى معرفت به حقايق مقدمه حركت به سوى حقايق و عشق به حقايق مقدمه آراسته شدن به واقعيات است كه عارف : صابر ، متقى ، متوكل ، عاشق ، خاضع ، خاشع ، صامت ، مجاهد ، عابد ، عالم ، حليم ، حكيم و زاهد است ، و طى اين همه راه در گرو حكمت نظرى و عملى است ، و آن دو عبارت از شناخت قرآن با كمك اهل قرآن و آراسته شدن به حقايق اين كتاب است .

از چهار عامل خطر بپرهيزيد تا به خدا برسيد

يكى از پيران معرفت را پرسيدند كه : عارف را چگونه بايد كه باشد ؟

گفت : چنان بايد كه از ميان خويش و آن خداوند خويش چهار چيز بردارد :

1 ـ يكى ابليس را و هر چه او خواهد و خواست وى معصيت بُوَد ، كه اندر وى زوال ايمان بُوَد ، و اندر زوال ايمان دوزخ جاودان بود .

( كَمَثَلِ الشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلاِْنسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنكَ إِنِّي أَخَافُ اللهَ رَبِّ الْعَالَمِينَ * فَكَانَ عَاقِبَتَهُمَا أَنَّهُمَا فِي النَّارِ خَالِدَيْنِ فِيهَا وَذلِكَ جَزَاؤُا الظَّالِمِينَ ) .

در مثل مانند شيطانند كه از انسان خواست به خدا كافر شود ، پس از آن كه انسان از طاعت حق روى گرداند و از عبادت الهى بريد ، گفت من از تو بيزارم كه از عذاب پروردگار عالمين مى ترسم .

پس عاقبت شيطان و آدمى كه بخواست او كافر شد اين است كه هر دو در آتش دوزخ مخلّدند و اين دوزخ كيفر متجاوزان است .

2 ـ و ديگر نفس و آنچه خواهد ، كه نفس بدان كارى كند بد ، و بد كردارى را جاى آتش بود ، چنان كه گفت در قصه يوسف صديق 

( وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لاََمَّارَةُ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَّحِيمٌ ) .  من خودستائى نكرده ، نفس خويش را از عيب و تقصير مبرا نمى دانم زيرا نفس به شدت انسان را به كارهاى زشت و ناروا مى خواند جز آن كه خدا به لطف خاص خود انسان را حفظ كند ، كه خداى من بسيار آمرزنده و مهربان است .

3 ـ و ديگر هواى تن را و آنچه او خواهد ، و اندرين جهان هر كه به راحت بود بدان جهان رنج برد چنان كه گفت حق تعالى :

( أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ ) .  اى رسول من ديدى حال آن كس كه هواى نفس خود را معبود خويش گرفت « چگونه به ضلالت و گمراهى افتاد و هلاك گشت و به عذاب ابد دچار شد ؟ !

4 ـ چهارم دنيا را و آنچه او خواهد دست بازدارى ، كه دنيا از تو خدمت خواهد و فراموشى آخرت خواهد قوله تعالى :

( فَأَمَّا مَن طَغَى * وَآثَرَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا * فَإِنَّ الْجَحِيمَ هِيَ الْمَأْوَى ) .

و اما چون كسى طغيان كند دنيا را بر آخرت بخواهد ، پس جهنم جايگاه اوست .

پس چون بنده عارف ، اين چيزها را از ميان برداشت معرفت قرار گرفت ، و حلاوت معرفت يافت ، پس هر كه با ابليس صحبت كند از هاويه نرهد كه با خداوند صحبت كند از اين همه برهد .

انبياء الهى و زهد

بازگو كردن زهد انبيائى كه در آيات قرآن و روايات از آن نام برده شده داستان بسيار مفصلى است ، على (عليه السلام) در خطبه 160 نهج البلاغه به زهد چند نفر از انبياء بدين قرار اشاره دارند :

اگر خواهى از موسى كليم الله سخن بگو ، كه به پروردگار عرضه داشت :

( رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْر فَقِيرٌ ) .

پروردگار من بر آنچه از خير بسويم فرستى نيازمند و محتاجم .

به خدا قسم به وسيله اين دعا قرص نانى از خدا مى خواست ، زيرا خوراكش سبزى و گياه زمين بود ! ! و به علّت لاغرى و كمى گوشت بدن ، سبزى گياه از نازكى پوست درونى شكمش ديده مى شد .

و اگر خواهى از داود سخن به ميان آر ، كه داراى مزامير و زبور بود ، و خواننده اهل بهشت است ، بدست خود از ليف خرما زنبيل ها مى بافت و به هم نشينان خود مى گفت : كدامتان در فروختن اين زنبيل ها به من كمك مى كنيد ، از بهاى فروش آنها خوراكش يك عدد نان جو بود .

و اگر خواهى داستان زندگى عيسى بن مريم (عليه السلام) را به ميان آر ، كه سنگ را زير سر خود بالش قرار مى داد ، و جامه زبر مى پوشيد ، و طعام خشن مى خورد ، و خورش او گرسنگى بود ، و چراغ شب او ماه بود ، و سايه بان او در زمستان جائى بود كه آفتاب مى تابيد يا فرو مى رفت ، و ميوه و سبزى خوشبوى او گياهى بود كه زمين براى چهارپايان مى روياند ، نه زنى داشت كه او را به فتنه و تباهكارى افكند ، و نه فرزندى كه او را اندوهگين سازد ، و نه دارائى كه او را از توجه به حق برگرداند ، و نه طمعى كه او را خوار كند ، مركب او دو پايش بود ، و خدمتكار او دو دستش .

بيا و در مسئله زهد به پيامبر خود ، كه از همه نيكوتر و پاكيزه تر است ، اقتدا نموده ، از آن بزرگوار پيروى كن ، زيرا آن حضرت براى كسيكه بخواهد پيروى كند ، سزاوار پيروى كردن است ، و انتساب شايسته اوست براى كسيكه بخواهد به او نسبت داشته باشد ، و محبوب ترين بندگان نزد خداوند كسى است كه پيرو پيغمبر خود بوده و دنبال نشانه او برود .

لقمه دنيا را زيادتر از آنچه لازم نداشت نمى خورد ، به دنيا به هيچ عنوان دل نبسته بود ، از جهت پهلو لاغرتر و از جهت شكم گرسنه ترين اهل دنيا بود .

دنيا با همه محتوياتش به او پيشنهاد شد ، از قبول آن امتناع كرد ، دانست خداوند مهربان از باب مصلحت انسان علاقه و دل بستن به دنيا را دشمن داشته ، او هم به پيروى از مولايش علاقه به دنيا را دشمن مى داشت . و مى دانست حق تعالى دنيا را خوار دانسته او هم خوار مى دانست ، و آن را كوچك قرار داده ، او هم كوچك شمرد .

اگر نبود در وجود ما ، مگر دوستى آنچه كه خدا و رسول و دشمن داشته ، و بزرگ شمردن آن را كه خدا و رسول كوچك شمرده همين مقدار براى سركشى از خدا و مخالفت فرمان او بس بود .

پيامبر به روى زمين طعام مى خورد ، و مانند عبد مى نشست ، و به دست خود پارگى كفشش را دوخته و جامه اش را وصله مى كرد ، و بر خر برهنه سوار مى شد و ديگرى را هم سوار مى كرد .

بر در خانه اش پرده اى كه در آن نقش ها نقش شده آويخته بود ، پس به يكى از زنهايش فرمود : اين پرده را از نظر من پنهان كن ، زيرا وقتى به آن چشم مى اندازم دنيا و آرايش هاى آن را به ياد مى آورم ، پس از روى دل از دنيا دورى گزيده ، ياد آن را از خود دور مى ساخت ، و دوست داشت كه برايش آن از جلوى چشمش پنهان باشد ، تا از آن جامه زيبا فرا نگرفته باور نكند كه آنجا جاى آرميدن است ، و اميدوارى و درنگ كردن در آنجا را نداشته باشد ، پس علاقه و بستگى به اين دنياى از دست رفتنى را از خود بيرون و از دل دور كرده و آرايشهاى آن را از جلو چشم پنهان گردانيد ، و چنين است كسى كه چيزى را دشمن مى دارد ، و بدش مى آيد به آن چشم اندازد ، و نام آن را در حضورش برده شود ! !

زهد مورث معنويت ، آزادگى و ايثار و خصائل ديگر انسانى و الهى است ، زاهد به حقيقت اهل معناست ، و از قيد تعلقات مادى و شيطانى با تمام وجود آزاد است ، و پيش انداختن محرومان و مستمندان و دردمندان را نسبت به خودش كار بسيار آسانى است .

شدت زهد پيامبر و على و خاندانش و ائمه طاهرين و پس از آنان ياران و اصحاب خالص آن بزرگواران چيزى نيست كه نياز به شرح داشته باشد .

دل زجان بر گير تا راهت دهند  ***  ملك دو عالم به يك آهت دهند
چون تو برگيرى دل از جان مردوار  ***  آنچه مى جوئى تو آنگاهت دهند
گر بسوزى تا سحر هر شب چو شمع  ***  تحفه نقد سحرگاهت دهند
تا نگردى بى نشان از هر دو كون  ***  كى نشان آن حرمگاهت دهند
چون بتاريكى دَرَست آب حيات  ***  گنج وحدت در بن چاهت دهند
اى گدا گر آشناى او شوى  ***  هر زمانى ملك صد شاهت دهند
گر بود آگاه جانت از جزا و  ***  گوشمال جان بناگاهت دهند
لذت دنيا اگر زهرت شود  ***  شربت خاصان درگاهت دهند
چون شنيدى تفرقه است در راه تو  ***  در سياهى راه كوتاهت دهند
بى سواد فقر تاريكت شود  ***  گر هزاران روى چون ماهت دهند
چون درون دل زفقرت شد سيه  ***  ره برون زين سبز خرگاهت دهند
در سواد اعظم فقرست آنك  ***  نقطه كلى به اكراهت دهند
اى فريد اينجا چو كوهى صبر كن  ***  تا از اين خرمن يكى كاهت دهند              

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 4:32  توسط يحيي  |