تبليغاتX
برگ سبز

برگ سبز

برگ سبزی تحفه درویش

فشار هوا نيرويي است كه هوا بر يك واحد از سطح زمين وارد مي كند و مقدار آن در سطح درياي آزاد، برابر است با وزن ستوني از جيوه به ارتفاع 76 سانتيمتر. واحد اندازه گيري فشار هوا در آب و هواشناسي ميلي بار يا هكتوپاسكال مي باشد؛ هر ميلي بار يا هكتوپاسكال برابر با 1000 دين بر سانتي متر مربع مي باشد فشار ستون هوا در سطح درياي آزاد 1013 هكتوپاسكال بر سانتي متر مربع مي باشد.

از آنجا كه تراكم هوا با ارتفاع كاهش مي يابد، با افزايش ارتفاع فشار هوا نيز كم مي شود، اما تغيير فشار برحسب ارتفاع چندان منظم نيست؛ به طور كلي تا ارتفاع 1500 متري سطح زمين به ازاي هر 100 متر افزايش ارتفاع، فشار هوا حدود 12 هكتوپاسكال كم مي شود. پراكندگي افقي فشار اتمسفر را با استفاده از خطوط هم فشار به صورت سطح هم فشار نشان مي دهند. خط هم فشار خطي است كه تمام نقاط با فشار يكسان را به هم مربوط مي كند. نقشه هاي هم فشار براي سطوح مختلف اتمسفر تهيه مي شود.

پراكندگي فشار در سطح زمين

تكرار حالت هاي لحظه اي هوا در دراز مدت در پراكندگي فشار، الگويي ميانگين را نشان مي دهد كه كمابيش انعكاس تاثيرهاي گردش عمومي جو است، در نقشه هاي ميانگين فشار نمود هاي زودگذر و نادر ديده نمي شود و در مقابل نمود هاي عمده و غالب چه در مقياس محلي و چه در مقياس جهاني جلوه مي كنند؛ بنابراين مطالعه نقشه هاي ميانگين فشار اگر چه در كاربرد موضعي يا كوتاه مدت چندان كارآمد نيست اما براي شناخت نمود هاي عمده و غالب گردش عمومي هوا مهم است.

مراكز عمده فشار در سطح زمين به تبعيت از سيستم نصف النهاري گردش عمومي هوا، از استوا تا قطب به صورت كمربندهاي مداري متناوبي جلوه مي كند؛ اما وضعيت خشكي و دريا در نيمكره شمالي اين منظم را به هم مي زند و مراكز ياد شده را به صورت سلول هاي جدا از هم در مي آورد.
نتيجه گردش عمومي هوا در دراز مدت، وجود كمربندهاي كم فشار در استوا، پر فشار در منطقه جنب حاره كم فشار در منطقه معتدله و احتمالا در منطقه قطبي است.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 9:58  توسط يحيي  | 

۱- آدمى دروغ مىگويد و به دروغگويى ادامه مىدهد تاكذاب مى شود و نامش در دفتر دروغگويان ثبت مى گردد.

2- كسانى كه راستگو تر و امانتدارتر و با وفاتر و در اخلاق نيكوتر و با مردم مهربان ترند,در قيامت از همه به من نزديك ترند.

3- دل انسان مانند يك پر است كه در بيابانى به درختى آويزان كرده باشند كه باد دائما آن را دگرگون مى كند.

4-در روز قيامت در ترازوى انسان چيزى بهتر از حسن خلق نيست.

5- نيت مومن بهتر از عمل اوست و نيت كافر بدتر از عملش است.

6- كسي كه تو به حقوق او توجه داري ولي او به حقوق تو توجه نمي كند رفيق خوبي براي تو نخواهد بود.

7- كسي كه از دسترنج مشروع خود زندگي كند,در قيامت با پيامبران محشور و مانند آنان مأجور است.

8- هر كه صبح را شام كند و به امور مسلمين همت نگمارد,مسلمان نيست.

9- هر چيزى زينتي دارد و زينت قرآن آواز خوش است.

10- كسى كه مومنى را يارى كند,خداى عزوجل هفتاد و سه گرفتاري را از او بردارد كه يكى در دنيا باشد و هفتاد و دو ديگر در آخرت.

11- چيزى كه ثوابش از همه زودتر رسد,صله رحم است.

12- از دروغگويى بپرهيزيد.گاهى كه گمان مى كنيد نجات شما در دروغ گفتن است,اشتباه كرديد,چون هلاك شما در دروغ است.

13- فرزندان خود را احترام كنيد و با آنان مودبانه برخورد نماييد.

14- سه گناه است كه در همين دنيا كيفرش به انسان مى رسد و به آخرت نمى افتد:عاق پدر و مادر,ظلم كردن به مردم و خوبى را به بدى جواب دادن.

15-بخيل واقعى كسى است كه نام من در نزد او برده شود و بر من درود نفرستد.

16-نيرومندترين مردم كسانى هستند كه بر تمايلات نفسانى خود پيروز شوند.

17-از عقل راهنمايى بخواهيد تا شما را هدايت كند و از دستور عقل سرپيچى نكنيد كه سرانجام پشيمان خواهيد شد.

18-آن كس كه به خدا و روز جزا ايمان دارد،البته بايد به عهد و پيمان وفادار باشد.

19-مبعوث شده ام تا مكارم اخلاقى را كامل كنم.

20-بنده اى از امتم نيست كه نسبت به برادرش لطفى كند،جز آنكه خدا برخى از خدمتگزاران بهشت را خادمش سازد.

21-خشم و غضب ايمان را فاسد مى كند چنان كه سركه عسل را.

22-اسلام برهنه است.لباس و حيا و زينتش وقار و سنگينى است و مردانگى اش عمل صالح و ستون و پايه اش پرهيزكارى است.

23-تا زمانى كه مسلمانان امر به معروف و نهى از منكر مى كنند و يكديگر را به نيكو كارى فرا مى خوانند سعادتمندند و آنگاه كه اين كار را ترك گويند،بركت از آنان گرفته مىشود.

24-خدا به جوان عابد بر فرشتگان مباهات مى كند و مى گويد بنده مرا بنگريد كه به خاطر من از تمايلات خود چشم بوشيده است.

25-خداوند گويد تا زمانى كه بنده ام مرا ياد مى كند و لبهايش به نام من مى جنبد با او هستم.

26-از نفرين مظلوم بپرهيز زيرا وى به دعا حق خويش را از خدا مى خواهد و خدا حق را از حقدار دريغ نمى دارد.

27-از فراست مومن بترسيد كه چيزها را با نور خدا مى نگرد.

28-در طلب دنيا معتدل باشيد و حرص نزنيد،زيرا به هر كس هر چه قسمت اوست مى رسد.

29-بهترين كارها نزد خداوند نماز به وقت است،آن گاه نيكى به پدر و مادر و آن گاه جنگ در راه خدا.

30-محبوب ترين بندگان در پيش خدا پرهيزگاران گمنامند.

31-محبوب ترين كارها در پيش خدا كارى است كه دوام آن بيشتر است،اگرچه اندك باشد.

32-بهترين كارها در پيش خدا آن است كه بينوايى را سير كند،يا قرض او را بپردازد يا زحمتى را از او دفع نمايد.

33-بهترين جهادها در پيش خدا سخن حقى است كه به پيشواى ستمكار گويند.

34-بهترين سفره در پيش خدا آن است كه گروهى بسيار بر آن بنشينند.

35-انسان از اعمال عادل شمرده مىشود نه از ايمان.

36-كسى كه انديشه اش كم باشد سختى اش بسيار است.

37-عاقل تر از همه مردم كسى است كه با مردم بيشتر مدارا كند.

38-بين عابد و دانشمند فرق بسيار است،دانشمند صد پايه از عابد افزون تر دارد.

39-سخن نيكو بگو تا به نيكى تو را ياد كنند.

40-نيكو سوال كردن نصف علم است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 22:36  توسط يحيي  | 

حاكمي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه واكنش مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي اعتنا از كنار آن مي گذشتند. بسياري هم غرلند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است ... با اين حال هيچ كس تخته سنگ را از وسط برنمي داشت . نزديك غروب يكي از روستائيان كه پشتش بار ميوه و سبزي جات بود نزديك سنگ شد ، بارش را زمين گذاشت و با هر زحمتي كه بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير سنگ قرار داده شده بود. كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يادداشتي پيدا كرد.حاكم در آن يادداشت نوشته بود هر سد و مانعي ممكن است فرصتي براي تغيي زندگي انسان باشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 19:15  توسط يحيي  | 

دل و عقلم هميشه با هم ساز مخالف مى‏زنند؛ به نظر شما به حرف كدام يك گوش دهم؟

به نظر مى‏آيد كه منشأ ترديد شما و اين كه احساس مى‏كنيد همواره سر دوراهى قرار داريد، اين است كه عقل و دل و حال و آينده را از امور متعارض فرض كرده‏ايد و فكر مى‏كنيد يا بايد به حرف دل عمل كرد، يا بايد عقل را در اولويت قرار داد و به حرف عقل جامه عمل بپوشانيد؛ يعنى اين كه زمان حال را بايد مغتنم شمرد و يا به آينده فكر كرد؛ در حالى كه اگر به اين امور به صورت صحيح و منطقى نگاه كنيد، تعارضى ميان آنها وجود ندارد و مى‏توان هم عقل و هم دل را به عنوان دو امكان و دو ظرفيت ارزشمند، مورد استفاده قرار داد و از زمان حال، به خوبى استفاده كرد تا آينده‏اى پربار و پرثمر را رقم زد؛ زيرا سعادت يا شقاوت، پيروزى و شكست آينده، به چگونگى استفاده از توانمندى‏هاى خود در زمان حال بستگى دارد.

عقل سليم، همچون چراغى روشن، زشتى‏ها، زيبايى‏ها، خوبى‏ها و بدى‏ها را به انسان نشان مى‏دهد و دل سالم نيز بر اساس فطرت الهى، انسان را به خوبى‏ها و كمالات، سوق مى‏دهد. آن چه انسان را به بدى‏ها و زشتى‏ها امر مى‏كند، نه عقل سليم و نه فطرت الهى(دل) است؛ بلكه هواهاى نفسى و وسوسه‏هاى شيطانى است. قرآن در اين باره مى‏فرمايد: «همانا نفس اماره، انسان را به بدى‏ها امر مى‏كند؛ مگر كسانى كه مورد لطف و رحمت الهى قرار گيرند». بنابراين، آن چيزى كه شما از آن تعبير به دل كرديد، دل نيست؛ بلكه هواهاى نفسانى و وسوسه‏هاى شيطانى است.
خداوند، عقل، فطرت و آموزه‏هاى دينى را در اختيار انسان قرار داده تا او بتواند در مصاف با هواهاى نفسانى و وسوسه‏هاى شيطانى، مقاومت كند و به راحتى تسليم جنود شيطان نشود. در واقع، درون هر انسانى، ميدان و عرصه كشمكش ميان جنود رحمانى (عقل و فطرت) و جنود شيطانى (نفس اماره و وسوسه‏هاى شيطان) است كه در روايات، از آن به جهاد اكبر تعبير شده است و تنها كسانى در اين جهاد بزرگ به پيروزى مى‏رسند كه همواره با هواهاى نفسانى خود مبارزه كنند و با استفاده از نيروى عقل و الهام گرفتن از فطرت الهى و به كمك راهنمايى رهبران دينى، اين مسير پرفراز و نشيب را طى كنند.

بنابراين، راه سعادت و خوشبختى، در اين است كه انسان به نداى فطرت كه از اعماق وجودش برمى‏خيزد و او را به خوبى‏ها، ارزش‏ها و معنويات دعوت مى‏كند، لبيك گويد و از همه ظرفيت‏هاى وجودى خويش، به ويژه عقل، استفاده كند و با مغتنم شمردن زمان حال، سعادت آينده خود را رقم زند. بدون ترديد، هم عقل و هم دل و وجدان درونى ما، همه يك هدف را دنبال مى‏كنند و آن، حركت به سوى كمال مطلق و مطلق خوبى‏هاست و مصداق اين هدف متعالى، خداوند متعال است. ماهيت انسان، ماهيت از اويى و به سوى اويى است؛ «انا لله و انا اليه راجعون»

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 14:21  توسط يحيي  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 13:20  توسط يحيي  | 

مغازه داري پسرش را فرستاد تا از خردمندترين مرد دنيا بپرسد كه راز خوشبختي چيست؟پسر چهل روز در صحرا سرگردان بود تا اين كه به قلعه زيبايي رسيد كه بالاي كوه مرتفعي قرار داشت و مرد خردمندي آن جا زندگي مي كرد. پسر وارد تالاري شد كه جنب و جوش زيادي در آن ديده مي شد. بازرگانان در رفت آمد بودند ، مردم در گوشه و كنار با هم صحبت مي كردند. لذيذ ترين خوراك هاي آن منطقه روي ميز به چشم مي خورد. پسر مجبور شد چند ساعت منتظر بماند تا نوبت او شود . مرد خردمند با دقت به توضيحات پسر گوش داد و گفت: گشتي در قصر بزن و دو ساعت بعد بازگرد. درضمن اين قاشق را هم با خودت ببر اما نبايد بگذاري قطره اي روغن از آن بريزد. پسر چشمش را به قاشق دوخت و مشغول بالا و پايين رفتن از پلكان قصر شد بعد از دو ساعت نزد مرد خردمند باز گشت . مرد خردمند پرسيد: خوب آيا قاليچه ايراني را ديدي؟ آيا باغي را ديدي كه 10 سال طول كشيدتا باغبان آن را بايد بيارايد؟ آيا در كتابخانه من متوجه دست نوشته هاي زيبايي روي پوست آهو شدي؟ پسر اعتراف كرد كه متوجه هيچ يك از آن ها نشده است. تمام توجه پسر اين بود كه روغني را كه مرد خردمند به او سپرده بود نريزد. مرد خردمند گفت: پس دوباره برو و  شگفتي هاي دنياي مرا ببيناگر خانه كسي را نشناسي نمي تواني به او اعتماد كني. پسر اسوده خاطر شد و قاشق را برداشت و به تفحص در قصر پرداخت و اين بار متوجه همه كارهاي هنري روي سقف و ديوار شد. باغ ها را ديد ، كوه هاي اطرافش را ديد، زيبايي گل ها را و سليقه اي را كه در انتخاب هر چيزي به كار رفته بود. وقتي كه نزد مرد خردمند بازگشت ، جزئيات تمام چيزهايي را كه ديده بود براي او تعريف كرد.مرد خردمند پرسيد: پس روغني كه به تو سپرده بودم چه كردي؟ پسر به قاشق نگاه كرد و ديد كه رو غني در قاشق نيست. خردمندترين مرد عالم گفت: راز خوشبختي يعني ديدن همه شگفتي هاي جهان ، به اين شرط كه هرگز قطره هاي روغن درون قاشق را فراموش نكني.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 15:5  توسط يحيي  | 

 

- جايگاه شعر و شاعري را در قرآن چگونه مي‌بينيد؟ شعر و شاعري در جهان عرب پيش از نزول قرآن چه جايگاهي داشت؟

- در قرآن كريم چندين اشارة منفي به شعر هست. مثلاً نسبت شاعري را از پيامبر دور مي‌فرمايد مانند آية «و ما انت بنعمت ربك كاهن و لا مجنون»، يا جاي ديگري مي‌فرمايد تو شاعر نيستي «و ما علمناه شعر ولا ينبغي له» به او شعر نياموختيم و سزاوار او نيست شاعر باشد. شاعران در جهان عرب پيش از نزول قرآن آدمهايي بودند كه در آخر سورة شعرا به دو دسته توصيف مي‌شوند: گروهي كه سرگشتة هر وادي هستند و به وعده‌هايي كه مي‌دهند عمل نمي‌كنند، البته وعده‌هاي كارهاي نيك و خداوند به خاطر همين وعده‌شكني سرزنششان مي‌كند و «يتبعهم الغاوون» آدمهايي كه فكر منسجمي ندارند و رهيافته نيستند، اينها جزو آن دسته از شعرا هستند. گروه دوم با «الا» جدا مي‌شوند. يعني شعرايي كه هم ايمان مي‌آورند و هم كارهاي شايسته انجام مي‌دهند «الا الذين آمنو و عملوا الصالحات». حتي من چيز شگفت‌آوري را كه شايد كمتر كسي در اين باره سخن گفته باشد، مي‌گويم كه خود قرآن، آن بخشي كه در مكه نازل شده بسيار شعرگونه است.
- اگر ممكن است در اين باره بيشتر صحبت كنيد.

يعني الآن با معيارهاي جهاني شعر، خيلي شعرگونه است. يعني احساسات والا، لحن پرشور و پرحماسه، اينها خودش شايد جزو بهترين شعرها باشد. قافيه هم دارد كه در نثر، سجع مي‌شود كه در قرآن، سجع را هم حتي علماي ما قبول نكردند و گفتند كه فاصله است. فاصله در واقع همان پايان‌بندي آيات است. اگر اسمش فرق كند مصداقش فرقي نمي‌كند؛ يعني يك نوع قافيه دروني در بسياري از آيات قرآن هست كه بيشتر در سوره‌هاي مدني اسمي و القاب خداوند است. آياتي كه به: «عظيم و قدير» يا «غفور كريم» و نظير اينها (زوجهاي اسماء الله) ختم مي‌شود. اما در سوره‌هاي مكي به سجع ختم مي‌شود. «و شمس وضحيها و القمر اذا تليها» خوانندگان فرهيختة اين بحث آن انس و آشنايي را شايد بيشتر از خود بنده با قرآن كريم دارند. به اين ترتيب و توصيف ما مي‌بينيم كه حضرت ختمي مرتبت مي‌فرمايد «ان من الشعر الحكمه و ان من الشعر والسحرا» يعني در نفوس انساني خيلي نفوذ دارد و بسيار هست كه در شعر نكته‌هاي حكمت‌آميز مي‌بينيم و حسان بن ثابت انصاري هم شاعري بودند كه حضرت را مدح مي‌گفتند، منقبت مي‌گفتند و ضمناً شاعران هجا و هجوكنندگان ديگر هم از ميان منافقان يا مشركان قريش بودند و حضرت را هجو مي‌كردند، حسان پاسخشان را مي‌داد. از خود حضرت شعري نقل شده است. اخيراً حدود يك سالي است كه اشعاري منصوب به 13 معصوم (منهاي خود حضرت ختمي مرتبت كه منصوب به آنها باشد، حالا صحيح الصدور يا غير صحيح الصدور مسلم الصدور باشد، يا نباشد) فراهم آوردند. جمعها و تدوينهاي مختلفي از اين ديوان به عمل آمد كه بهترين آنها هماني است كه در آن همكار دانشيار قرآن‌شناس و مترجم قرآن و مترجم تاريخ دكتر ابوالقاسم امامي از متون قديم گرد آورده‌اند و ترجمة بسيار شيوايي هم از آن به‌دست داده‌اند. از عبدالعزيز الاحلب به ياد دارم كه ديواني از حضرت مولاالموحدين فراهم آورده و چاپ كرده است. در عين اينكه در قرآن نگاه و بيان منفي از شعر وجود دارد ولي شعر و شعرا را قرآن به دو دسته تقسيم كرده است. از انتهاي سورة شعرا كه اشاره شد «ان الذين آمنو و عملوا الصالحات» استثنا را درآورند. يعني مؤمناني كه شعرهايي سروده‌اند مثل مثنوي مولوي كه نه تنها اشكالي ندارد بلكه بسيار آموزش دهنده است و عرفان و اخلاق و حكمت را منتقل مي‌كند. مثل فردوسي كه تاريخ يك قوم را منتقل مي‌كند. اساطير و قصص باستاني ما را منتقل مي‌كند.

- تأثير قرآن را در شعر و ادبيات ايران و جهان چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟

تأثير قرآن در شعر و ادبيات جهان اسلام مثل ادبيات فارسي، عبري و تركي، وصف ناپذير است.
در شعر نو فارسي حتي ما در دانش‌نامه قرآن كه با كوشش بنده و 17 نفر ديگر فراهم شده، تأثير قرآن را در شعر عطار، حافظ، سعدي، فردوسي و ديگر بزرگان شعر بررسي كرده‌ايم. در شعر نو هم گفته‌ايم كه چه كساني متأثر از قرآن بوده‌اند. مثل سهراب سپهري، خانم بهبهاني، استاد شفيعي كدكني، استاد گرمارودي و ...

- دربارة تأثير و تعامل شعر با عرفان صحبت كنيد.

شعر فارسي كه تقريباً بي‌شباهت به شعر عربي نيست، چند درون‌مايه بزرگ دارد. يكي اخلاق است. يعني همين بندهاي مرواريدگونه‌اي كه ما در سعدي، حافظ،‌ مولانا و بسياري از شعراي بزرگ، همين طور قبل از شاهنامه و در خود شاهنامه مي‌بينيم. ديگري عشق است كه خود سه وجه دارد، يكي عشق آسماني است با معشوق ازلي يعني عشق عرفاني. يكي عشق زميني است يعني عشق انسانها به همديگر و يكي هم عشق ادبي است كه اين سومي، را من خودم ساخته‌ام، يعني شاعر در اين عشق به فرد خاصي نظر ندارد و فقط مي‌خواهد عاشقانه‌سرايي كند، كه در كتاب قرآن پژوهي به آن اشاره شده است و در اينجا تكرار نمي‌كنم. درون‌ماية دوم شعر ما اخلاق است و سومين درون‌ماية بزرگ شعر ما از همان آغاز شعر زهد است كه از تقريباً پيش از كسايي مروزي شروع مي‌شود و در كسايي مروزي اوج مي‌گيرد و بعد در شعراي بزرگي مثل ناصر خسرو به اوج مي‌رسد و بعد از او هم در ابن يمين و خيلي‌هاي ديگر تا به عصر محتشم مي‌رسد و مرثيه‌سرايي از آن جدا مي‌شود. كتابهاي بزرگي داريم كه فقط از منقبتها و مدحهاي ائمه گفته است. ريشة زهد هم از شعر اخلاقي است.

درون ماية چهارم شعر ما عرفان است. ما در شعر رودكي نمي‌توانيم دنبال عرفان باشيم. عشق رودكي عشق زميني است و «مادر مي را بكرد بايد قربان». همة توصيف اين قصيده ترشيدن انگور است تا تبديل به مي‌ شود و بسيار شاعرانه و زيبا توصيف شده است. باده در اسلام نهي شده و تحريم شده. در قرآن در چهار مرحله و چهار آيه يكي از مصداقات بين شيعه و سني است. باده‌ستايي و خمريه‌سرايي در شعر فارسي و عربي بسيار است كه دكتر مظاهر مصفا در دو دفتر چاپ كردند. حافظ خودش هم خمريه‌سرايي مي‌كرد. همان‌طور كه سه معشوق داريم سه باده هم داريم، بادة عرفاني، بادة انگوري و بادة ادبي. بادة ادبي مثل بادة خيام است. باده‌اي كه از آن براي مضمون ساختن و شعر ساختن استفاده مي‌كند. عرفان يكي از مضمونها و معنا دهنده‌هاي بزرگ شعر فارسي است. از حدود قرن 5 كمي پيش از سنايي (كه يكي از بزرگان اين فن است) شعر عرفاني رشد مي‌كند، اوج مي‌گيرد و خود سنايي هم ديوانش و هم منظومه‌هايش مثل حديقه الحقيقه عرفاني است و كمابيش بعضي از بيتهاي عارفانه در نظامي گنجوي مي‌بينيم، يا يك لحن عرفاني در بعضي از آثار خاقاني مي‌بينم، اما آنكه راه سنايي را ادامه مي‌دهد عطار است. عطار يك ديوان دارد و چندين مثنوي بزرگ كه خوشبختانه استاد بزرگ ادب امروز يعني شناسندة ادب ديروز و استاد بزرگ و محقق امروز آقاي شفيعي كدكني اسنادي دريافتند و آثار ايشان را با شرح و حاشيه و تعليقات بسيار ارزنده و بسيار علمي و مفصل منتشر كرده‌اند كه جلد اول آن منطق الطير 220 صفحه متن است و 700 صفحه مقدمه و تعليقات. عطار مرد بسيار بزرگي بود كه داستان شيخ صنعان او و  ملامت‌گري آن بر حافظ هم اثر گذاشته است. خيلي‌ها عارفانه‌سرا هستند. مولوي كه اوج عارفانه‌سرايي است مي‌گويد:

عطار روح  بود و سنايي چشم

ما از پي سنايي و عطار آمديم

اين را مولانا در غزليات شمس گفته مولانا 2 تا 3 اثر عظيم دارد كه يكي مجموعه 3000 غزل است به اسم ديوان شمس. شمس يا مرشد مولانا بوده، يا بر مولانا اثر گذاشته و باعث شده كه آن همه غزلهاي پر شور و گداز و پرشور و حال براي وي بسرايد كه به اسم او، اسم ديوان شمس گذاشته شده است. در حالي‌كه سروده‌هاي شمس نيست، بلكه براي او سروده شده است. الآن روزگار خوش مثنوي است. بهترين چاپ آن چاپ قونيه است كه احتمالاً حسام الدين آن را ديده است، چون مولانا 3-4 سال قبل از كتاب مثنوي فوت كرده و در 672 نسخه يا 7-676 نسخه است كه 5-4 سال قبل از فوت مولانا آن نسخه كتابت شده، ولي احتمالاً حسام الدين مي‌نوشت و از اين طريق عظيم‌ترين اثر عرفاني مولانا پديد آمد.

بعدها نحله‌هاي عرفاني ديگر، مكاتيب ديگر مثل مكتب عرفان نظري ابن عربي در شعر فارسي اثر مي‌گذارد كه اين اثر را ما در آثار “ما خاك را به نظر كيميا كنيم” مي‌بينيم، يا در منظومة بسيار بلند يك هزار بيتي گلشن راز شيخ محمود شبستري در شروعش ما غالباً مي‌بينيم كه عرفان نظري اثر كرده و اين عرفان نظري هم خيلي متأثر از قرآن كريم است و آن هم يك شاخه‌اي از عرفان است كه قدري فلسفي‌تر است و قدري با عرفان خراساني ما كه بزرگاني مثل عطار و سنايي و مولانا را از آن ياد كرديم متفاوت است. عرفان از بزرگان ما ادامه دارد تا شعر سهراب سپهري و يكي از نوسراترين شاعران روز ايران به نام آقاي هيوا مسيح كه من 50 صفحه نقد را براي‌ شعرهاي او نوشتم كه ماية عرفاني زيادي دارد.

ـ نظرتان دربارة تأثير قرآن در فرهنگ آفريني تمدن بشري چيست؟

 تأثير قرآن در فرهنگ‌آفريني چندين تمدن فوق‌العاده بوده است. ما چندين روايت از اسلام داريم كه همه اسلام است. اسلام ايراني، اسلام مصر، اسلام سوريه، اسلام اسپانيا و ... و اسلام ايراني كه مرحوم هانري كربن كه اسلام‌شناس و ايران‌شناس و شيعه شناس بزرگ فرانسوي باب كرده است كاملاً اصطلاح درستي است. يعني اسلام ايراني كه منظور تشيع است و قبل از اينكه حتي تشيع مذهب رسمي ما بشود بسياري از ايرانيها در علوم حديث و علوم قرآن پيش‌روي داشتند و نيز در علوم دستور زبان و صرف و نحو تا فلسفه و كلام كه الآن از اثرات آن معلوم است كه ايرانيها چه قدر تلاش كرده‌اند. يعني چندان تلاش كرده‌اند كه او از اسلام ايراني سخن مي‌گويد و به حق هم سخن مي‌گويد. پيش از اينكه شيعه در ايران سراسري شود يعني در قرن 10 و پيش از آن هم در قرون طلايي (قرن 4) كه اوج تمدن اسلامي بوده سهم ايرانيها چه در ادارة حكومت و راه بردن اجتماع و چه در فرهنگ‌آفريني بسيار بوده است و قرآن نقش اول را ايفا مي‌كرده؛ در لغت‌نامه‌ها حضور داشته، همچنين در فلسفه، عرفان و فقه حضور داشته. اصول فقه پر از مثالهاي قرآني است. علم حديث بايد با قرآن سنجيده شود و علم فقه كه از آيات احكام در درجة اول استفاده مي‌شود. تأثير فرهنگ‌آفريني قرآن را براي قرآن‌شناسان مفصلاً آورده‌ام كه چگونه قرآن اركان تمدن و فرهنگ ما را ساخت. چون تمدن به جنبة سخت‌افزاري مي‌گويند و فرهنگ به جنبة نرم افزاري. به قول قديميها به آن نقطة زير ساخت مي‌گويند و به اين روساخت. مثل عرفان و شعر و فرهنگ و علم و ... . بدون تمدن فرهنگ وجود ندارد و بدون فرهنگ هم تمدن.

قرآن همچنان در همة اركان تمدن و فرهنگ ما تأثير داشته و در شعر ما هم تأثير داشته است. راجع به مولانا اخيراً كتاب مفصلي را به نام قرآن و مثنوي، بنده و آقاي مهندس مختاري حافظ قرآن كريم منتشر كرديم و در 720 صفحه نشان داديم كه در مثنوي مستقيم يا غيرمستقيم به 4500 آيه استناد شده است. در مورد حافظ نيز بنده 4-5 مقاله نوشته‌ام، ديگران كتابها نوشته‌اند. يا در مورد ناصرخسرو مي‌توان كتاب نوشت. من  در روند شعر نو مثلاً، در نيما يوشيج اين تأثير را نديدم، يا مثلاً در شاملو يا آتشي.

در شاعران بعد از نيما فقط در سپهري تأثير عظيم قرآن آشكار مي‌شود. «سوره تماشا» را در هشت كتاب بخوانيد، درست از ساختارهاي قرآن اقتباس شده است. استاد گرمارودي شعر مذهبي را به اوج رساندند و بسياري از مضامين قرآن و حتي عبارتهاي قرآني در شعر ايشان ديده مي‌شود. استاد شفيعي كدكني نيز در شعرهايش از مضامين قرآني استفاده كرده‌اند. در شعرهاي خانم بهبهاني هم هست. خودش هم مي‌گويد ما در خانواده‌اي مذهبي بزرگ شده‌ايم. من به ايشان گفتم كه در اثر اخير شما تأثير قرآن بسيار زياد است و مي‌تواند در حد يك تز باشد. ايشان تأييد كردند و گفتند يك مورد و دو مورد نيست. من فكر مي‌كنم 150 مورد مي‌شود كه معني يا مضمون يا عبارت از قرآن اقتباس شده. اين تأثيرپذيري از شاعراني مثل خانم طاهره صفارزاده، تا آقايان هيوا مسيح و قيصر امين‌پور ادامه دارد. اگر كسي عهده‌دار يك تز فوق ليسانس يا دكتري با عنوان تأثير قرآن در شعر امروز فارسي بشود من كمكش خواهم كرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 12:27  توسط يحيي  | 

شايع ترين کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو. لطيف ترين کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن . حسرت انگيز ترين کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگير. ضروري ترين کلمه "تفاهم"است... آن را ايجاد کن . سالم ترين کلمه "سلامتي"است... به آن اهميت بده. اصلي ترين کلمه "اطمينان"است... به آن اعتماد کن. بي احساس ترين کلمه "بي تفاوتي" است... مراقب آن باش. دوستانه ترين کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن. زيباترين کلمه "راستي"است... با آن روراست باش
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 7:47  توسط يحيي  | 

 یا ایـــها المــعشوق , بعد از السلام و الاحوال پرســی انـا

امیـدوارم که مزاجک عین الصحت و السلامت بوده باشد .

و اگر انـــت از احـوال انا خواســته باشـی لاملال لنا سوای

فراقــک , کـــه ان هم انشــا الله تعالی فی همـــین ایام

دیدارنا و مرادنا حاصلوننـا . باری یا ایها العزیز انا فــی آتش

العـشق کمثـل الماهیتابه میــوزم! و جلز و ولزنا درآمده.

فی کـــل شبها که انا ســرم را علی المتـکا میگذارم ,

اشــــکنا کمثل الرودخـانه جاریه" علی البـــستر

و آه سوزاننی بسـوی آسـمان صعودن !

الهی انا قربـــان انت بروم . انا قسم میخورم بجاننی و

بجانک که فی کـل شبها ابدا" خواب فـــی چشماننا

لا داخـلون و اغـــلب الی صبح بیـدارون و گریــه زارون فی هجرک .

انا قربان چـشم و ابرویت بروم و جــان ناقابل الحقــیر فدای بدن ابیضت بشود

بـخدا رنگم من هجرانک کمـثل الزردچوبه اصفر شـده

و قلبنــا کمثل الآلبالـو احمر گردیده .

" آه ... آه یاویلنا کــه هـر نصفه شب بیادکم یوقوقو ! یعنـی وق وق !

میـکنم و هرچه نامه جات العاشقانه بسوی انت ارسالون

هیچ لاجـــوابون گویا انا را آدم لا حسابون !!! "

به جان انت که از جان الحقیر عزیزتر است قلبنا فی فراقک

مــجروح و لباب قلبنا بروی انت مفتوح !

انا نمیدانم که چرا از من فرارون ! در صورتی کـه انا من

العشـقک بیقرارون گویا لارحم فی قلبک !!!

انـا هستم واحد(اون) جوان(اون) الباسواد و صاحب

المعلومات الکثیره . بــا تـــــمام این احوال حاضرم حلقه

العبودیت و الچاکری ترا فی الگوشم آویزاننا!

رحـــم .... ارحم ! یعنی رحم کن نگذار من(men) جفائک

خودم را با اربـــع نـخود تریاک یقتلون !!!

انا دیـگر طاقت الفراغ ندارم و به وصالک مشتـاقون ولـی

خداوند به قدر مثقال ذره وفا فی وجودک لا آفریده !!!

انــــا تا ثلاث ماه دیگر مرتبا" فی هر هفته واحد نامة

العاشقانة بـرای انـت مینویسم ! تا بحال زارنا متــــفکرون

و چنانچه باز هم بر درد دلـم لا یرسون آن قدر اشکنا مـن

الچشمنا سرازیرون تا جـــان آفرین تسلیمون !!!

آنکه من الفراقک زردا" و لاغرون

الجوان الضعیف الخفیف الکثیف !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 10:19  توسط يحيي  | 

جلسه اول:ازروي حاشيه هاي فرش طراحي نموده درصورت امكان به ميل خودرنگ آميزي كنند.جلسه دوم: يكي ازاشياء منزل رادرسه مرحله طراحي كرده وبه معلم خودنشان دهند. جلسه سوم:چنددايره باسكه 5ريالي پهلوي هم كشيده وبامدادمعمولي رنگ آميزي كنندبطوريكه هريكي پررنگ ترازديگري باشد.جلسه چهارم:جعبه ي قوطي كبريت راكمي بيرون كشيده ودرهرحالت به ميل خودنقّاشي كنند. جلسه پنجم:مدادخودراپهلوي مدادتراش گذاشته وبه اندازه ي واقعي نقّاشي كرده وسايه روشن بزنند. جلسه ششم: باسكه 5ريالي دودايره كشيده يكي رايكنواخت وديگري راسايه روشن بزنند.بعدهردوراباهم مقايسه كنندوببينندچه فرقي باهم دارند. جلسه هفتم: چندنمونه برگ وگلبرگ دردفترخودبچسبانندودرصفحه ي مقابل ازروي آنهاطراحي كرده ورنگ آميزي كنند.جلسه هشتم: يكي ازميوه هارادربشقاب گذاشته ازروي آن طراحي كنندسپس سايه روشن بزنند.جلسه نهم: ازروي نماي منزل خودشان طراحي كرده وبه معلم خودنشان دهند.جلسه دهم: چهره ي تمام رخي راداخل بيضي درسه مرحله طراحي كنند.جلسه يازدهم: چوب كبريت وكليدوقاشق چايخوري راپهلوي هم گذاشته طراحي كنندوسايه روشن هاراهم نشان دهند.    

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 16:16  توسط يحيي  | 

عمر از گران بهاترين و عظيم ترين و مفيد ترين نعمت هائي است كه حضرت حق از باب لطف و رحمت و عنايت و محبتش به انسان مرحمت فرموده است.در معارف الهيه از عمر به عنوان سرمايه تجارت مادي و معنوي ياد شده ، و از دنيا به عنوان تجارت خانه سخن به ميان آمده ، و از انسان تعبير به تاجر شده است. اين تاجر بايد با تكيه بر معرفت و آگاهي و بينش و بصيرت و درس گرفتن از تجربه عاقلان و خردمندان باسرمايه تجارتش به آبادي دنيا و آخرت و معاش و معاد و سعادت امروز و فردايش بر خيزد .عمر را اگر تقسيم به سه بخش كنيم : دوران كودكي و خردسالي ، دوران نوجواني و جواني ، دوران پيري و كهن سالي بايد بگوييم قله ارزشش ، و اوج كمالش ، و نهايت قدرت و قوتش جواني است ، كه بايد اين زمان را با همة وجود غنيمت دانست ، و از اين مايه الهي در اين فرصت طلائي نهايت بهره و استفاده را برد. چـنين گفـت روزي بـه پيـري جــواني كـه چـون است بـا پيـريت زنـدگانيبه گفتش در اين نامه حرفي است مبهم كه معنيـش جز وقت پيــــري ندانيجـواني نگــهدار كايــن مرغ زيبـــــا نمـــاند در ايــن خـــانه استخواني چـو من گنـج خود رايگان دادم از دست تـو گـر مـي تـــواني مده رايـگانياز آن بـرد گــنج مــرا دزد گيـــــتي كه در خــواب بـودم گــه پاسـبانيپشيماني پس از بر باد دادن جواني سودي ندارد ، و حسرت خوردن بعد از نابود شدن اين مايه عظيم انساني بهره اي باز نمي گرداند.جوانان نه فقط در تابستان كه زمان تعطيل مدارس و آموزشگاه ها و دانشگاه ها ـ ست بايد از فرصت جواني به نيكوترين صورت استفاده كنند ، بلكه لازم است از لحظه به لحظه جواني تا اين مايه عظيم تجارتي در اختيار است استفاده كنند .جوانان چون در تابستان فعاليت درسي و علمي و پژوهشي خود را تا حدي كاهش مي دهند و فراغت بيشتري به دست مي آورند واجب است براي تبديل اين بخش از مايه عظيم عمر به امور مثبت و جهات با منفعت همراه با مشورت و استفاده از تجربه هاي گران قيمت ديگران به برنامه ريزي صحيح اقدام كنند.بخشي از ايام تابستان را به مطالعات مفيد در رشته هاي مختلف علمي چون تاريخ جهان ، تاريخ ايران ، آداب و رسوم ملت ها ، شرح حال دانشمندان ، مخترعان ، قهرمانان فكري و علمي و ملي اختصاص دهند و حداقل چهار ساعت از بيست و چهار ساعت شبانه روز خود را در اين زمينه كار كنند و در كنار مطالعات خود يادداشت برداري نمايند و منبعي منظم از نتايج مطالعات خود را فراهم كنند كه در آينده بتوانند به مطالب لازم به سهولت دست يابند و ديگر افراد خانواده و دوستان و عاشقان امور علمي از آن استفاده نمايند.و بخشي ديگر را به ورزش به ويژه پياده روي ، شنا ، ورزش باستاني ، و يا هر ورزشي كه مورد علاقه آنان است اختصاص دهند كه بدن دچار سستي و تنبلي و بيماريهاي آزار دهنده نگردد.و بخشي را ويژه كمك به پدر و مادر در كارهاي بيرون و منزل قرار دهند تا بار طاقت فرساي زندگي را بر دوش آن بزرگواران سبك كنند ، و خود را بيش از پيش محبوب قلب ملكوتي آنان نمايند و علاوه بر همه اينها از پاداش عظيم خدمت به پدر و مادر كه حضرت حق در دنيا و آخرت براي فرزندان اختصاص داده بهره مند گردند. و چنانچه در بخش كشاورزي به سر مي برند ، با كمال شوق و رغبت به كشاورزان همسايه و غير همسايه كمك و ياري رسانند ، و در حد ياري خود به توليد كشور بيفزايند و از وابستگي مملكت به بيگانگان بكاهند.و بخشي از اوقات فراغت خود را درفرصت تابستان به حفظ پاره اي از سوره هاي قرآن ، و ضرب المثلهاي حكيمانه و اشعار نغز و عالمانه شعرائي چون سعدي ، حافظ ، مسعود سعد ، نظامي ، سنائي ، پروين اعتصامي ، و امثال اينان اختصاص دهند تا فعاليت مغزي آنان بيش از پيش تقويت گردد، و بتوانند در كنار دوستان و در مجالسي كه شركت مي كنند از آيات قرآن و ضرب المثلها و اشعار معنا دار براي رشد ديگران استفاده نمايند .و بخشي را اختصاص به رفتن به مسجد جهت عبادت حضرت حق و اعلام بندگي به پيشگاه مقدس خداي مهربان قرار دهند و در ضمن رفتن به مسجد دوستاني جديد و مؤمن و با وقار به دوستان خويش بيفزايند و از بركت مسجد با احكام الهي و معارف اسلامي آشنا شده, به آبادي آخرت خويش كمك كنند.جوانان در ايام فراغت تابستان بايد وجود خود را از افتادن به دام دوستان ناباب و شكارچيان شخصيت و كرامت ، و دزدان راه انسانيت و رفتن در مجالس لهو و لعب و نشست و برخاست با افراد پوچ و بي هويت حفظ كنند ، مباد آن كه سرمايه هاي عظيم انساني و فكري و اعتقادي آنان به دست مشتي اراذل و اوباش كه گاهي هم چهره دلسوزي و محبت به خود مي گيرند غارت شود
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 14:29  توسط يحيي  | 

از بزرگترین نعمتهایی که قادر متعال به بندگان خود عنایت فرموده آن است که بتوانند بدون هیچ واسطه و با فراقت بال با او سخن بگویند، آدابی گریبان گیرشان نباشد و بی هیچ نگرانی دست به دامانش شده و از او هر چه میخواهند بخواهند.
استاد حسین انصاریان در کتاب ارزشمند «شرح دعای کمیل»(1) مطالب ارزشمندی پیرامون این مهم بیان داشته اند که نوشتار زیر بخشی از آن را تشکیل می دهد .
دعا ، وسيله جلب اعتناى خدا و زمينه جذب رحمت الهى به سوى دعا كننده است . اعتنا و نظرى كه سفره شقاوت را از خيمه حيات انسان برمى چيند و مائده سعادت و خوشبختى را براى او مى گستراند .
خداوند متعال، نزدیک بودن خود با بندگانش را با بیانی بی بدیل چنین بازگو می کند:
( وَإِذا سَأَلَكَ عِبَادى عَنِّى فَإِنّى قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعَانِ . . . )(2)
« هنگامى كه بندگانم در رابطه ى با من از تو سئوال كنند ، (پاسخش اين است كه) من يقيناً نزديكم ، دعاى دعا كننده ای که مرا بخواند مستجاب مى كنم » .

دعاى مستجاب
در زمان منصور بن عمار كه از زمره عارفان بود ثروتمندى مجلس معصيتى آراست ، چهار درهم براى خريد وسائل پذيرايى به غلامش داد و او را روانه بازار كرد .
غلام در راهى كه به سوى بازار مى رفت به مجلس منصور بن عمار گذشت ، گفت : بايستم و گوش فرا دهم كه منصور بن عمار چه مى گويد ؟ شنيد منصور براى فردى تهى دست از مجلسيان خود چيزى طلب مى كند و مى گويد : كيست كه چهار درهم انفاق كند تا چهار دعا در حق او كنم ؟ غلام پيش خود گفت : چيزى بهتر از اين نيست كه چهار درهم را به جاى خريد طعام و شراب براى اهل معصيت به او دهم تا در حق من چهار دعا كند .
چهار درهم را به منصور پرداخت و گفت : چهار دعا در حق من كن . منصور گفت : به چه امورى نسبت به تو دعا كنم ؟ دعايت را بيان كن . گفت :
اول : دعا كن كه خدا مرا از اسارت بندگى و بردگى نسبت به اربابم آزاد كند .
دوم آن كه : خواجه مرا توفيق توبه عطا فرمايد .
سوم آن كه : عوض اين چهار درهم انفاق شده را به من عطا كند .
چهارم آن كه : مرا و خواجه ام و اهل مجلس خواجه ام را مورد آمرزش قرار دهد .
منصور ، چهار دعا كرد و غلام با دست تهى به سوى خواجه بازگشت .
خواجه گفت : كجا بودى ؟ غلام گفت : اى خواجه ! چهار درهم دادم و چهار دعا خريدم . خواجه گفت : چهار دعا كدام است ؟ غلام گفت : دعاى اول اين كه : از قيد بردگى آزاد شوم . خواجه گفت : تو در راه خدا آزادى . دوم آن كه : تو اى خواجه توفيق توبه از گناه يابى . خواجه گفت : توبه كردم . سوم آن كه : خدا عوض چهار درهم را به من عطا فرمايد . خواجه چهار درهم به او داد . چهارم آن كه : خداى مهربان من و تو و اهل مجلس را بيامرزد . خواجه گفت : آنچه بر عهده من بود بجا آوردم ، آمرزش من و تو و اهل مجلس از عهده من بيرون است . خواجه شبانه در عالم رؤيا صداى هاتفى را از جانب حق شنيد كه : اى بنده ! تو با اين فقر و مسكنت به وظيفه خود رفتار كردى ، حاشا به كرم ما كه با وجود كرم بى پايان به وظيفه خود عمل نكنيم ، ما تو را و غلامت و تمام اهل مجلس را آمرزيديم .

ورود بر خداى كريم
مردى حكيم از گذرگاهى عبور مى كرد ، ديد گروهى مى خواهند جوانى را به خاطر گناه و فساد از منطقه بيرون كنند و زنى از پى او سخت گريه مى كند . پرسيدم اين زن كيست ؟ گفتند : مادر اوست . دلم رحم آمد ، از او نزد جمع شفاعت كردم و گفتم : اين بار او را ببخشيد ، اگر به گناه و فساد بازگشت بر شماست كه او را از شهر بيرون كنيد .
حكيم مى گويد : پس از مدتى به آن ناحيه بازگشتم ، در آنجا از پشت در صداى ناله شنيدم ، گفتم شايد آن جوان را به خاطر ادامه گناه بيرون كردند و مادر از فراق او ناله مى زند . در زدم ، مادر در را باز كرد ، از حال جوان جويا شدم . گفت : از دنيا رفت ولى چگونه از دنيا رفتنى ؟ وقتى اجلش نزديك شد گفت : مادر همسايگان را از مردن من آگاه مكن ، من آنان را آزرده ام و آنان مرا به گناه شماتت و سرزنش كرده اند ، دوست ندارم كنار جنازه من حاضر شوند ، خودت عهده دار تجهيز من شو و اين انگشتر را كه مدتى است خريده ام و بر آن « بسم اللّه الرحمن الرحيم » نقش بسته است با من دفن كن و كنار قبرم نزد خدا شفاعت كن كه مرا بيامرزد و از گناهانم درگذرد . به وصيتش عمل كردم ، وقتى از دفنش برمى گشتم گويى شنيدم : مادر برو آسوده باش ، من بر خداى كريم وارد شدم(3) .

توبه بدنبال توبه
عطار در « منطق الطير » روايت مى كند : مردى پس از گناه و معصيت توفيق توبه يافت ، پس از توبه بر اثر غلبه هواى نفس دچار معصيت شد ، بار ديگر توبه كرد ولى توبه خود را شكست و گرفتار گناه شد تا جايى كه به عقوبت و جريمه و مكافات و كيفر بعضى از گناهانش مبتلا شد و به اين حقيقت آگاهى پيدا كرد كه عمرش را به بى حاصلى تباه كرده و نزديك به رحلت شده به خيال توبه افتاد ، ولى از خجالت و شرمسارى روى توبه نداشت و چون دانه گندم روى تابه سرخ شده از آتش در سوز و گداز بود ، تا وقت سحر از منادى غيبى شنيد : اى گنهكار خداى مهربان مى فرمايد : چون اول توبه كردى تو را بخشيدم ، وقتى توبه شكستى در حالى كه مى توانستم از تو انتقام بگيرم مهلتت دادم تا توبه كردى و توبه ات را پذيرفتم تا بار سوم كه توبه شكستى و خود را در معصيت غرق كردى ; اكنون اگر به خيال توبه هستى توبه كن كه باز توبه ات را مى پذيرم(4) .

دعاى راه گم كرده را پاسخ مى دهند
عطار در « منطق الطير » روايت مى كند : شبى حضرت روح الامين در سدرة المنتهى قرار داشت ، شنيد از جانب خداى مهربان نداى لبيك مى آيد ، ولى ندانست اين لبيك در جواب كيست . خواست شايسته شنيدن لبيك را بشناسد ، در تمام آسمان و زمين كسى را نيافت . ملاحظه كرد از پيشگاه حضرت حق پياپى جواب لبيك مى رسد .
دوباره نظر كرد اثرى از چنان بنده اى كه سزاوار مقام جواب باشد نيافت ، عرضه داشت : الهى ! مرا به سوى بنده اى كه پاسخ ناله اش را مى دهى راهنمايى كن . خطاب رسيد : به خاك روم نظر انداز . نظر كرد ديد بت پرستى در بتخانه روم در حالى كه چون ابر بهار مى گريد بتش را صدا مى زند .
جبرئيل از مشاهده اين واقعه در جوش و خروش آمد ، عرضه داشت : حجاب از برابرم برگير ، كه چگونه است كه بت پرستى بت خود را ستايش مى كند و او را به زارى مى خواند و تو از روى لطف و رحمت جوابش را مى گويى ! خطاب رسيد : بنده ام دلش سياه شده به اين خاطر راه را گم كرده ، ولى چون مرا از كيفيت راز و نيازش خوش آمد جواب مى گويم و به پاسخش لبيك مى سرايم تا به اين وسيله راه را پيدا كند . در آن هنگام زبان او به خواندن خداى مهربان گشوده شد !! (5)

تغيير نام از دفتر تيره بختان به ديوان نيك بختان
صاحب « تفسير فاتحة الكتاب » كه يكى از مهم ترين كتابهاى عرفانى و علمى است و به قلم يكى از دانشمندان پس از عصر فيض كاشانى نوشته شده روايت مى كند : در بنى اسرائيل عابدى بود دامن انقطاع از صحبت خلق درچيده و سر عزلت در گريبان خلوت كشيده بود . چندان رقم طاعت و بندگى در اوراق اوقاتش ثبت كرده بود كه فرشتگان آسمانها او را دوست گرفتند و جبرئيل كه محرم اسرار پرده وحى بود در آرزومندى زيارت و ديدار او از حضرت حق درخواست نزول از دايره افلاك به مركز خاك نمود . فرمان رسيد : در لوح محفوظ نگر تا نامش را كجا بينى .
جبرئيل نظر كرد نام عابد را مرقوم در دفتر تيره بختان ديد ، از نقشبندى قضا شگفت زده شد ، عنان عزيمت از ديدار وى باز كشيد و گفت : الهى ! كسى را در برابر حكم تو طاقت نيست و مشاهده اين شگفتى ها را قوت و نيرو نمى باشد .
خطاب رسيد : چون آرزوى ديدن وى را داشتى و مدتى بود كه دانه اين هوس در مزرعه دل مى كاشتى اكنون به ديدار او برو و از آنچه ديدى وى را آگاه كن .
جبرئيل در صومعه عابد فرود آمد ، او را با تنى ضعيف و بدنى نحيف ديد ، دل از شعله شوق سوخته و سينه از آتش محبت افروخته ، گاهى قنديلوار پيش محراب طاعت سوزناك ايستاده و زمانى سجّادوار از روى فروتنى به خاك تضرّع و زارى افتاده .
جبرئيل بر وى سلام كرد و گفت : اى عابد ! خود را به زحمت مينداز ، كه نام تو در لوح محفوظ داخل صحيفه تيره بختان است .
عابد پس از شنيدن اين خبر چون گلبرگ تازه كه از وزش نسيم سحرى شكفته شود ، لب خندان كرد و چون بلبل خوش نوا كه در مشاهده گل رعنا نغمه شادى سرايد زبان به گفتن « الحمد للّه » به حركت آورد .
جبرئيل گفت : اى پير فقير ! با چنين خبر دلسوز و پيام غم اندوز تو را ناله « انّا للّه » بايد كرد نعره « الحمد للّه » ميزنى ؟! تعزيت و تسليت روزگار خود مى بايد داشت ، نشانه تهنيت و مسرّت اظهار مى كنى !!
پير گفت : از اين سخن درگذر كه من بنده ام و او مولا ، بنده را با خواهش مولا خواهشى نباشد و در پيش ارادت او ارادتى نماند ، هرچه خواهد كند ، زمام اختيار در قبضه قدرت اوست ، هرجا خواهد ببرد ، عنان اقتدار در كف مشيت اوست هرچه خواهد كند ، « الحمد للّه » اگر او را براى رفتن به بهشت نمى شايم ، بارى براى هيمه دوزخ به كار آيم !
جبرئيل را از حالت عابد رقت و گريستن آمد ، به همان حال به مقام خود بازگشت . فرمان حق رسيد در لوح نگر تا ببينى كه نقاش ( يَمْحُوا اللّهُ ما يَشَاءُ وَ يُثْبِتُ )(6) چه نقش انگيخته و صورتگر ( وَيَفْعَلُ اللّهُ ما يَشاءُ )(7) چه رنگ ريخته ؟
جبرئيل نظر كرد نام عابد را در ديوان نيك بختان ديد . وى را حيرت دست داد ، عرضه داشت : الهى در اين قضيه چه سرّى است و در تبديل و تغيير مُجرمى به مَحرمى چه حكمت است ؟
جواب آمد : اى امين اسرار وحى و اى مهبط انوار امر و نهى ، چون عابد را از آن حال كه نامزد وى بود خبر كردى نناليد و پيشانى جزع بر زمين نماليد ، بلكه قدم در كوى صبر گذاشت و به حكم قضاى من رضا داد ، كلمه « الحمد للّه » بر زبان راند و مرا به جميع محامد خواند ، كرم و رحمتم اقتضا كرد كه به بركت گفتار « الحمد للّه » نامش را از گروه تيره بختان زدودم و در زمره نيك بختان ثبت كردم(8) .
الهى رحمتت درياى عام است *** وز آنجا قطره اى ما را تمام است
اگر آلايش خلق گنهكار *** در آن دريا فرو شويى به يكبار
نگردد تيره آن دريا زمانى *** ولى روشن شود كار جهانى
خداوندا ! همه سرگشتگانيم *** به درياى گنه آغشتگانيم
ز سر تا پا همه هيچيم در هيچ *** چه باشد بر همه هيچيم بر هيچ
همه بيچاره مانده پاى بر جاى ***
بر اين بيچارگىّ ما ببخشاى

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 11:39  توسط يحيي  | 

دل زجان بر گير تا راهت دهند  ***  ملك دو عالم به يك آهت دهند
چون تو برگيرى دل از جان مردوار  ***  آنچه مى جوئى تو آنگاهت دهند
گر بسوزى تا سحر هر شب چو شمع  ***  تحفه نقد سحرگاهت دهند
تا نگردى بى نشان از هر دو كون  ***  كى نشان آن حرمگاهت دهند
چون بتاريكى دَرَست آب حيات  ***  گنج وحدت در بن چاهت دهند
اى گدا گر آشناى او شوى  ***  هر زمانى ملك صد شاهت دهند
گر بود آگاه جانت از جزا و  ***  گوشمال جان بناگاهت دهند
لذت دنيا اگر زهرت شود  ***  شربت خاصان درگاهت دهند
چون شنيدى تفرقه است در راه تو  ***  در سياهى راه كوتاهت دهند
بى سواد فقر تاريكت شود  ***  گر هزاران روى چون ماهت دهند
چون درون دل زفقرت شد سيه  ***  ره برون زين سبز خرگاهت دهند
در سواد اعظم فقرست آنك  ***  نقطه كلى به اكراهت دهند
اى فريد اينجا چو كوهى صبر كن  ***  تا از اين خرمن يكى كاهت دهند              
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 11:30  توسط يحيي  | 

بوسه یعنی وصل شیرین دولب

                 بوسه یعنی عشق در اعماق شب

                             بوسه یعنی مستی از مشروب عشق

   بوسه یعتی آتش و گرمای تب

        بوسه یعنی لذت از دلدادگی لذت از شب لذت از دیوانگی

                 بوسه یعنی حس خوبه طعم عشق طعمه شیرینی به رنگ سادگی

       بوسه یعنی آغازی برای ما شدن

                                   لحظه ای با دلبری تنها شدن

      بوسه اتش میزند بر جسم و جان

             بوسه بر میدارد این شرم از میان

                           بوسه یعنی شادی و شور و نشاط

             بوسه یعنی عشق خالی از گناه

                    بوسه یعنی قلب تو از آنه من

                                  بوسه یعنی تو همیشه ماله من

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 11:30  توسط يحيي  | 

آنچه را گذشته است فراموش کن وبدانچه نرسیده است رنج واندوه مبر

هر چه شنوی به عجله وبیهوده مگوی

قبل جواب دادن تفکر کن

هیچکس را تمسخر مکن

نه به راست ونه به دروغ هرگز قسم مخور

خود برای خود زن انتخاب کن

به ضرر ودشمنی کسی راضی مشو

 تا حدی که می توانی از مال خود داد ودهش نما

 کسی را فریب مده تا دردمند نشوی

 از هر کس وهر چیز مطمئن مباش

 فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی

بیگناه باش تا بیم نداشته باشی

 سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی

با مردم یگانه باش تا محرم ومشهور شوی

 راستگو باش تا استقامت داشته باشی

 متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی

 دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی

 معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی

 دوستدار دین باش تا پاک وراست گردی

 مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی

 سخی وجوانمرد باش تا اسمانی باشی

 روح خود را به خشم وکین الوده مساز

 در هر کار وگفتار تواضع وادب را فراموش مکن

 هرگز ترشرو وبد خو مباش

 در انجمن نزد مرد نادان منشین که ترا نادان ندانند

 اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده

 دورو وسخن چین مباش

 در انجمن نزدیک دروغگو منشین

 چالاک باش تا هوشیار باشی

 سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی

 اگر چه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا ترا نگزد ونمیری

 با هیچکس وهیچ ایینی پیمان شکنی مکن که به تو اسیب نرسد

 مغرور وخود پسند مباش زیرا انسان چون مشک پر باد است واگر باد ان خالی شود چیزی باقی نمی ماند

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 11:28  توسط يحيي  | 

 

rاشاره

 اخلاص عبارت است از خالص ساختن و پاك سازى قصد از غير خدا؛ در نتيجه كسى كه اطاعت يا عبادت مي‌كند، اگر به قصد ريا، يعنى نشان دادن به مردم و كسب قدر و منزلت در نزد آن‌ها عبادت كند، رياكار مطلق و حتى از ذره‌اى اخلاص بي‌بهره است.

اگر به قصد قربت باشد، ولى با آن، اهداف دنيوى ديگرى غير از ريا نيز همراه باشد، اگرچه به او رياكار نمي‌گويند، ليكن عمل او از اخلاص خارج است.

اگر عمل او از همه اهداف و اغراض دنيوى خالى باشد و فقط جهت محض تقرب به خداوند متعال باشد، چنين شخصى مخلص، و عملش خالص است.

 r اخلاص در آيات و روايات

پروردگار متعال در قرآن كريم مي‌فرمايد:

«وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ؛ و به آن دستورى داده نشده بود جز اين كه خدا را بپرستند در حالى كه دين خود را براى او خالص كنند.»

تا زمانى كه كسى خالص نشود و اخلاص پيشه خود نسازد از شر شيطان خلاص نخواهد شد. چون آن لعين، قسم به عزت پروردگار عالمين ياد كرده است كه همه‌ى بندگان را گمراه سازد مگر بندگان مخلص را، چنان كه در قرآن مجيد از زبان آن پليد حكايت شده كه:

« قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ؛ (شيطان) گفت: به عزتت سوگند، همه‌ى آنان را گمراه خواهم كرد، مگر بندگان خالص تو، از ميان آن‌ها. »

پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) فرمودند:« هيچ بنده‌اى نيست كه چهل روز عملى را خالص براى خدا بجا آورد، مگر اين كه چشمه‌هاى حكمت از دل او بر زبانش جارى مي‌گردد.»

در بعضى از اخبار قدسيه وارد شده كه: «اخلاص، سرى از اسرار من است، و آن را در دل هر يك از بندگان خود،‌كه او را دوست بدارم،‌به وديعه مي‌گذارم

از حضرت اميرمؤمنان على (عليه‌السلام) روايت شده كه فرمود: «چندان در قيد بسيارى عمل مباشيد؛ و در قيد آن باشيد كه به درجه‌ى قبول برسد.»

آرى :

طاعت آن نيست  كه  بر خاك  نهى  پيشاني     صدق پيش آر كه اخلاص به پيشانى نيست

و از امام محمد باقر (عليه‌السلام) روايت شده كه فرمودند: «هيچ بنده‌اى ايمان خود را چهل روز براى خدا خالص نگردانيد ، مگر اينكه خدا زهد در دنيا را به او كرامت فرمود، و او را به دردهاى دنيا و دواى آنها بينا گردانيد،‌و حكمت آن را در دل او ثابت گردانيد، و زبان او را به آن گويا ساخت.»

به هر جهت،‌صفت اخلاص، سرآمد همه‌ى فضايل اخلاقى است، چرا كه صحت عبادات و قبولى اعمال متوقف بر وجود اخلاص در آن‌هاست. عملى كه از اخلاص خالى باشد، در نزد پرودرگار متعال اعتبارى ندارد.

r نيت خالص در تعليم و تعلم

بايد بدانيم عملى که با نيت خالص و براى خدا انجام نگيرد براى انسان مفيد نخواهد بود، بلکه در آخرت مضرهم خواهد شد.

از امام صادق (عليه السلام) نقل شده: «کسى که منظورش از تحصيل عمل مقاصد دنيوى باشد براى او در آخرت بهره اى نيست و کسى که مقصد آخرتى داشته باشد خداوند به او پاداش دنيوى و آخرتى مرحمت خواهد نمود.»

از پيامبر اکرم (صلى الله عليه و آله) نقل شده: «رب صائم حظه من صيامه الجوع و العطش و رب قائم حظه من قيامه الشهر؛ چه بسا شخص روزه دار از روزه خود جز گرسنگى وتشنگي، بهره ديگرى نخواهد داشت و چه بسا سحر خيزانى که از بيدارى شب جز بيدارى نصيب ديگرى نخواهند برد.»

r حقيقت اخلاص

از پيامبر اکرم (صلى الله عليه و آله) نقل شده: «بدرستى که راى هر حقى حقيقتى است و انسان به حقيقت اخلاص نمى رسد مگر اينکه تمجيد و ستايش مردم را (بر کارهاى خود) دوست نداشته باشد.)

انسان بنده خالص نمى شود مگر اينکه تعريف و تکذيب مردم نسبت بهاو در نظرش يکسان باشد چون مى داند که تعريف و تکذيب آنها واقعيت را تغيير نمى دهد. پس خوشحال نباش به تعريف کسى چرا که تمجيد، مقام انسان را در نزد خدا زياد نکرده وبى نيازش نمى کند از آنچه که برايش مقدر گرديده است.»

 

r مراتب اخلاص

بالاترين مرتبه اخلاص آن است كه در عمل، چشم از اجر دنيوى و حتى اخروى بپوشد و نظر او فقط جلب رضاى حضرت دوست باشد.

گداى كوى تو از هشت خلد مستغنى است                 اسير قيد تو از هر دو عالم آزاد است

رسيدن به اين مرتبه ميسر نيست مگر اين كه از همه‌ى خواهش‌هاى نفسانى دست بردارد و به هوى و هوس پشت پا بزند، و دل را فقط و فقط مشغول و متوجه ذكر خداوند نمايد و تنها جمال يار را ببيند.

پايين‌ترين مرتبه اخلاص كه آن را «اخلاص اضافي» مي‌نامند، آن است كه در عمل خود قصد رسيدن   به ثواب و رهايى از عقاب داشته باشد.

rراه كسب اخلاص

براى كسب اين صفت ارزشمند، بايد در درجه‌ى اول به درمان رذيله‌ى ريا پرداخت و تا قلب از ريا پاك نشود نمى توان به اخلاص دست يافت. و براى درمان عملى ريا بايد خويش را به پنهان نمودن عبادات عادت داد، همانگونه كه معاصى و گناهان را از ديد مردم پنهان مي‌كنيم!

و اگر در خلال عبادت ـ مثلاً نماز ـ شيطان رانده شده وسوسه نمود كه اندك ميلى به ريا برايمان حاصل شود بايد از آن ابراز انزجار و تنفر نماييم.

به هر جهت بايد با نفس خبيث و شيطان كثيف، مبارزه نماييم و آن قدر اين محاسبه و مراقبه و مبارزه را ادامه داد تا سرانجام در اين ميدان نبرد، پيروز شويم، همانگونه كه شيطان دست از سر انسان برنمي‌دارد و آن قدر وسوسه‌هايش را تكرار مي‌كند تا بلكه پيروز شود.

براى ايجاد اخلاص در دل علاوه بر معالجه قلب از بيمارى نفس گير «ريا» بايستى توجه به جمال جميل يار نماييم و همه‌ى تلاشمان را در جهت رضاى او خالص گردانيم و اغراض و اهداف پست دنيوى را از صفحه‌ى ذهن و قلب پاك نماييم و به اين نكته توجه كنيم كه عمل را براى هر كس كه به جا آوريم بايد از خود او پاداش بگيريم (‌و بجز خدا چه كسى مي‌تواند پاداش دهد؟)

البته صديقين و مخلصين حقيقى حتى براى پاداشت نيز عملى را انجام نمى دهند و تنها به رضاى او مى انديشند.

rحكايت

1- قدرت اخلاص

حكايت شده است كه: « درختى بود كه عده‌اى آن را مي‌پرستيدند. عابدى از بنى اسراييل از اين جريان باخبر مي‌شود. غيرت ايمان، او را وادار كرد تا تيشه‌اى برداشته و جهت قطع آن درخت بسوى آن درخت روانه شود. در بين راه، شيطان به صورت مردى بر او ظاهر شد و پرسيد: به كجا مي‌روي؟ عابد گفت: درختى است كه عده‌اى از كفار به جاى پروردگار، آن را مي‌پرستند، مي‌روم تا آن را قطع كنم. شيطان گفت: تو را چه به اين كار؟

 و گفتگو ميان اين دو به طول انجاميد، تا اين كه دست در گريبان شدند و عابد، شيطان را بر زمين افكند. چون شيطان خود را عاجز ديد، گفت: معلوم است كه تو اين عمل را به قصد ثواب انجام مي‌دهي، و من براى تو عملى قرار مي‌دهم كه ثواب آن بيشتر باشد، هر روز فلان مبلغ به زير سجاده‌ات مي‌گذرام، آن را بردار و به فقرا عطا كن.

عابد فريب شيطان را خورد و از تصميم خود مبنى بر قطع درخت منصرف شده، به خانه برگشت. هر روز هنگامى كه سجاده‌اش را جمع مي‌كرد، همان مبلغ را در آن جا مي‌ديد، برمي‌‌داشت و صدقه مي‌داد.

چون چند روز به همين ترتيب سپرى شد، شيطان قطع وظيفه كرد و عابد در زير سجاده خود مبلغ مورد نظر را نيافت. تيشه برداشت و جهت قطع درخت به طرف آن روانه شد. شيطان سر راه جلوى او را گرفت، باز با يكديگر مجادله كردند. اين بار،‌شيطان بر عابد پيروز شد و او را بر زمين افكند. عابد حيران شد. از شيطان پرسيد: چگونه اين بار بر من پيروز شدي؟! گفت: به خاطر اين كه در ابتدا نيت تو خالص بود و به خاطر خدا تصميم بر قطع درخت داشتى و اين بار به جهت آلودگى طمع، به طرف درخت (براى قطع آن) مي‌روى و نيت تو خالص نيست، به اين جهت من بر تو پيروز شدم.»

r نماز در صف اول

گويند شخصى مي‌گفت:« سى سال نماز خود را كه درمسجد در صف اول خوانده بودم قضا كردم، به جهت اين كه يك روز به خاطر عذرى به مسجد دير آمدم و در صف اول جا نبود، در صف دوم ايستادم، در نفس خود خجالتى يافتم از اين كه مردم مرا در صف دوم ملاحظه مي‌كردند. دانستم كه در اين سى سال همين كه مردم مرا در صف اول مي‌ديدند باعث اطمينان خاطر من بود،‌و من به آن شاد بودم و به آن آگاه نبودم!»

صورت زيباى ظاهر هيچ نيست                       اى برادر سيرت زيبا بيار

اخلاص امام على (عليه السلام)(2)

1ـ ابن شهرآشوب گويد: وقتى امير مؤمنان(ع) بر عمرو بن عبدود دست يافت او را ضربت نزد و نكشت، او به على(ع) دشنام داد و حذيفه پاسخش داد، پيامبر(ص) فرمود: اى حذيفه ساكت باش، خود على سبب درنگش را خواهد گفت. آنگاه على(ع) عمرو را از پاى در آورد. چون به حضور رسول خدا(ص) رسيد پيامبر سبب را پرسيد، على(ع) عرضه داشت: او به مادرم دشنام داد و آب دهان به صورتم افكند، من ترسيدم كه براى تشفى خاطرم گردن او را بزنم، از اين رو او را رها كردم، چون خشمم فرو نشست او را براى خدا كشتم.

2ـ علامه مجلسى(ره) گويد: صبحگاهى رسول خدا(ص) به مسجد آمد و مسجد از جمعيت پر بود، پيامبر فرمود: امروز كدامين شما براى رضاى خدا از مال خود انفاق كرده است؟ همه ساكت ماندند، على(ع) گفت: من از خانه بيرون آمدم و دينارى داشتم كه مى‏خواستم با آن مقدارى آرد بخرم، مقداد بن اسود را ديدم و چون اثر گرسنگى را در چهره او مشاهده كردم دينار خود را به او دادم. رسول خدا(ص) فرمود: (رحمت خدا بر تو) واجب شد.

مرد ديگرى برخاست و گفت: من امروز بيش از على انفاق كرده‏ام، مخارج سفر مرد و زنى را كه قصد سفر داشتند و خرجى نداشتند هزار درهم پرداختم. پيامبر(ص) ساكت ماند. حاضران گفتند : اى رسول خدا، چرا به على فرمود: «رحمت خدا بر تو واجب شد» و به اين مرد با آنكه بيشتر صدقه داده بود نفرمودى؟ رسول خدا(ص) فرمود: مگر نديده‏ايد كه گاه پادشاهى خادم خود را كه هديه ناچيزى برايش آورده مقام و موقعيتى نيكو مى‏بخشد و از سوى خادم ديگرش هديه بزرگى آورده مى‏شود ولى آن را پس مى‏دهد و فرستنده را به چيزى نمى‏گيرد؟ گفتند: چرا، فرمود : در اين مورد هم چنين است، رفيق شما على دينارى را در حال طاعت و انقياد خدا و رفع نياز فقيرى مؤمن بخشيد ولى آن رفيق ديگرتان آنچه داد همه را براى معاندت و دشمنى با برادر رسول خدا داد و مى‏خواست بر على بن ابيطالب برترى جويد، خداوند هم عمل او را تباه ساخت و آن را وبال گردن او گردانيد. آگاه باشيد كه اگر با اين نيت از فرش تا عرش را سيم و زر به صدقه مى‏داد جز دورى از رحمت خدا و نزديكى به خشم خدا و در آمدن در قهر الهى براى خود نمى‏افزود.

3ـ على(ع) فرمود: گروهى خدا را از روى رغبت پرستيدند و اين عبادت تاجران است. گروهى خدا را از روى ترس و بيم پرستيدند و اين عبادت بردگان است، و گروهى خدا را از روى شكر و سپاسگزارى پرستيدند و اين عبادت آزادگان است.

4ـ و فرمود: خدايا، من تور را از بيم عذاب و طمع در ثوابت نپرستيدم، بلكه تو را شايسته بندگى ديدم و پرستيدم. (

5ـ و فرمود: دنيا همه‏اش نادانى است جز مكانهاى علم، و علم همه‏اش حجت است جز آنچه بدان عمل شود، و علم همه‏اش ريا و خود نمايى است جز آنچه خالص (براى خدا) باشد، و اخلاص هم در راه خطر است تا بنده بنگرد كه عاقبتش چه مى‏شود.

عمل اگر براى غير خدا باشد وزر و وبال صاحب آن است و اگر انفاق به نيت فخر و مباهات باشد نصيب سگان و عقابان است. در اين زمينه حكايت لطيفى را كه دميرى در كتاب «حياة الحيوان» آورده بنگريد:

امام علامه ابو الفرج اصفهانى و ديگران حكايت كرده‏اند كه: فرزدق شاعر مشهور به نام همام بن غالب، پدرش غالب رئيس قوم خود بود، زمانى مردم كوفه را قحطى و گرسنگى سختى رسيد، غالب پدر فرزدق مذكور شترى را براى خانواده خود كشت و غذايى از آن تهيه كرد و چند كاسه آبگوشت براى قومى از بنى‏تميم فرستاد و كاسه‏اى هم براى سحيم بن وثيل رياحى كه رئيس قوم خود بود فرستاد. سحيم كسى است كه در شعر خود گفته بود:« من مردى شناخت شده و خوشنام و با تجربه و كاردانم، هرگاه عمامه بر سر نهم مرا خواهيد شناخت» و حجاج هنگامى كه براى امارت كوفه وارد كوفه شد در خطبه خود به اين شعر تمثل جست.

وقتى ظرف غذا به سحيم رسيد آن را واژگون ساخت و آورنده را كتك زد و گفت: مگر من نيازمند غداى غالب هستم؟ اگر او يك شتر كشته من هم شترى مى‏كشم. ميان آنان مسابقه شتر كشى راه افتاد، سحيم يك شتر براى خانواده خود كشت و صبح روز بعد غالب دو شتر كشت، باز سحيم دو شتر كشت و غالب در روز سوم سه شتر كشت، باز سحيم سه شتر كشت و غالب در روز چهارم صد شتر كشت. سحيم چون آن اندازه شتر نداشت ديگر شترى نكشت امام آن را به دل گرفت.

چون روزهاى قحطى سپرى شد و مردم وارد كوفه شدند، بنى رياح به سحيم گفتند: ننگ روزگار را متوجه ما ساختى، چرا به اندازه غالب شتر نكشتى و ما آمادگى داشتيم كه به جاى هر شترى دو شتر به تو بدهيم؟! سحيم چنين عذر آورد كه شترانش در دسترس نبودند، آن گاه سيصد شتر پى‏كرد و به مردم گفت: همگى بخوريد. اين حادثه در دوران خلافت امير مؤمنان على بن ابى‏طالب (ع) اتفاق افتاد، از آن حضرت درباره حلال بودن خوردن آنها فتوا خواستند، حضرت حكم به حرمت كرد و فرمود: اين شتران نه براى خوردن كشته شده‏اند و از كشتن آنها مقصودى جز فخر و مباهات در كار نبوده است. از اين رو گوشت آنها را در زباله‏دان كوفه ريختند و خوراك سگان و عقابان و كركسان گرديد.

 


 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 10:32  توسط يحيي  | 

مغازه داري پسرش را فرستاد تا از خردمندريت مرد دنيا بپرسد كه راز خوشبختي چيست؟پسر چهل روز در صحرا سرگردان بود تا اين كه به قلعه زيبايي رسيد كه بالاي كوه مرتفعي قرار داشت و مرد خردمندي آن جا زندگي مي كرد. پسر وارد تالاري شد كه جنب و جوش زيادي در آن ديده مي شد. بازرگانان در رفت آمد بودند ، مردم در گوشه و كنار با هم صحبت مي كردند. لذيذ ترين خوراك هاي آن منطقه روي ميز به چشم مي خورد. پسر مجبور شد چند ساعت منتظر بماند تا نوبت او شود . مرد خردمند با دقت به توضيحات پسر گوش داد و گفت: گشتي در قصر بزن و دو ساعت بعد بازگرد. درضمن اين قاشق را هم با خودت ببر اما نبايد بگذاري قطره اي روغن از آن بريزد. پسر چشمش را به قاشق دوخت و مشغول بالا و پايين رفتن از پلكان قصر شد بعد از دو ساعت نزد مرد خردمند باز گشت . مرد خردمند پرسيد: خوب آيا قاليچه ايراني را ديدي؟ آيا باغي را ديدي كه 10 سال طول كشيدتا باغبان آن را بايد بيارايد؟ آيا در كتابخانه من متوجه دست نوشته هاي زيبايي روي پوست آهو شدي؟ پسر اعتراف كرد كه متوجه هيچ يك از آن ها نشده است. تمام توجه پسر اين بود كه روغني را كه مرد خردمند به او سپرده بود نريزد. مرد خردمند گفت: پس دوباره برو و  شگفتي هاي دنياي مرا ببيناگر خانه كسي را نشناسي نمي تواني به او اعتماد كني. پسر اسوده خاطر شد و قاشق را برداشت و به تفحص در قصر پرداخت و اين بار متوجه همه كارهاي هنري روي سقف و ديوار شد. باغ ها را ديد ، كوه هاي اصرافش را ديد، زيبايي گل ها را و سليقه اي را كه در انتخاب هر چيزي به كار رفته بود. وقتي كه نزد مرد خردمند بازگشت ، جزئيات تمام چيزهايي را كه ديده بود براي او تعريف كرد.مرد خردمند پرسيد: پس روغني كه به تو سپرده بودم چه كردي؟ پسر به قاشق نگاه كرد و ديد كه رو غني در قاشق نيست. خردمندترين مرد عالم گفت: راز خوشبختي يعني ديدن همه شگفتي هاي جهان ، به اين شرط كه هرگز قطره هاي روغن درون قاشق را فراموش نكني.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 10:18  توسط يحيي  | 

 

آنکس که بداند و بداند که بداند        اسب شعف از گنبد گردون بجهاند

 

آنکس که بداند و نداند که بداند       بیدارش نمایید که بس خفته نماند

 

آنکس که نداند و بداند که نداند       لنگان خرک خویش به منزل برساند

 

آنکس که نداند و نداند که نداند           در جـهـل مرکب ابــد الدهر ب‍‍‍‍ماند_

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 10:16  توسط يحيي  | 

متین ترین کلمه "عشق" است.

جذاب ترین کلمه "آشنایی" است.

 پاکترین کلمه "وجدان" است.

 تلخترین کلمه "جدایی" است.

 زشترین کلمه "خیانت" است.

 سخت ترین کلمه "تنهایی"است.

بد ترین کلمه "بی وفایی " است.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 10:15  توسط يحيي  |